از تو عزمى و ز يزدان همه تأييد و ظفر * از تو حزمى وز دوران همه تفريق و ضلال
مهر بيعت به زبان بر خط حكمت ، شب و روز * داغ طاعت به جبين بر در طوعت ، مه و سال
به رضاى تو فلك راست ، نفاذ احكام * به مراد تو جهان راست ، مدار احوال
صفت ذات تو را گنج نباشد به بيان * كه فراتر ز بيان است و فروتر ز مقال
سهم تو ، دوزد ، ز ادوار جهان ، ديدهء كين * بيم تو بندد ز اشكال فلك ، پاى سگال
كرم طبع تو گر جلوه نمايد به جهان * كيست عالم همه بر سفرهء جود تو عيال
شحنهء بأس « 1 » تو گر جلوه نمايد به مثل * صورت سهم تو گر وهم نمايد تمثال
خشك گردد همه از هيبت آن ، كام بحار * آب گردد همه از سطوت اين ، جرم جبال
نور راى تو اگر جلوه به خورشيد دهد * ايمن از رنگ كسوف آيد و از ننگ زوال
رايت راى تو گر سايه به گردون فكند * پاى سيرش برهد تا ابد از قيد عقال
خود به مقدار و بها ، خاك درت را نسزد * دوجهان گر همه جان است دو گيتى همه مال
پدر دهر ، عَزَب خواهدت از مثل و نظير * مادر چرخ سترون طلبد گرت همال
همه كار تو ثواب و همه طور تو جميل * همه راى تو نكوى و همه روى تو جمال
نظم تو ناظم احكام جهان ، گرچه نظام * طوع تو لازم شاهان جهان ، گرچه منال « 2 »
هامش
( 1 ) - ( نم : پاس )
( 2 ) - مثال