با كاتبش ، كمال رأفت و نهايت عنايت بود - تغمّده اللّه بغفرانه و اسكنه بحبوحة جنانه 130 - مشار اليه از آن اصل اصيل و دودمان جليل است و علاوه بر نسبت مزبوره ، به شرف مصاهرت آن مرحوم ، مشرّف و صدف حافظهاش به لآلى مقالاتش ، مشنّف است .
صاحب طبع موزون و مقالاتش از حد افزون است . اشعارش به مقالات آن مرحوم ، بسى شبيه است و وجه مشابهتش ، معلوم هر فقيه و سفيه . گويى از آن طبع دريا موج آسمان اوج با لوازمش ، به قدر الحصّة ، ميراث برده و از فرط قدرت ، چون ديگر شعرا ، زياده غصهء افكار رديّه نخورده .
چون كثير الكلام و يسير المرام بود ، از آن مرحومش ، « ساكت » ، تخلّص لايق « 1 » افتاد . و از سركار شرايعمدار قدوة الايام مقتدى الانام - افاض اللّه بدوامه الاسلام - در طى استماع مدايحش از فرط شفقت و محض « 2 » مرحمت ، « ناطق » ، عنايت رفت . اينك بدين تخلّص ، مباهى است و به ستايش جناب مستطابش ، فخر بر مدحتسرايان پايهء اورنگ شاهى . از جمله اين قصيدهء لاميه است .
قصيده
آنكه با لطفش ، عالم همه عيش است و سرور * آنكه با قهرش ، گيتى همه خشم است و نكال
آنكه تعيين عطايش ، به قدر تا ندهند * از فلك نايد بر خوان زمين ، هيچ نوال « 3 »
آنكه توقيع رضايش به قضا تا نبرند * نكشد هيچرقم كلكش بر هيچ مثال
آنكه با جودش جز كام نيابد اميد * آنكه با حفظش جز قيد نبيند آجال
غور حزمش به عيان بيند آن را كه نهان * عون عزمش « 4 » به وجود آرد آن را كه محال
راى او را به مثل گفتم اجرام سپهر * باز گفتم نه فزون است و برون از امثال
ماه ، با رنجِ محاق است ، نباشدش نظير * مهر ، با ننگِ زوال است ، نباشدش همال
بَر ز اشكال نجوم است كه يابند هبوط * بَر ز اوضاع سعود است كه گيرند و بال
دولتش مايه فزايد به عيان و به نهان * نصرتش مژده رساند ز يمين و ز شمال
اى به جايى قدم قدر خداوندى تو * كه ندانسته كسى غير خداى متعال
گام در ساحت قَدرت ننهد پاى گمان * چنگ در دامن جاهت نزند دست خيال
قدر گيتى همه كم آمد و قدر تو فزون * ذات هستى همه نقص آمد و ذات تو كمال
هامش
( 1 ) - لايق حال
( 2 ) - ( ندارد )
( 3 ) - ( نم : نوال )
( 4 ) - ( نم : جزمش )