سياحت و تجريد بودى و غير از خرقه و طاقى نمد با خود برنداشتى .
گويند كه خواجه ناصر ، وقت عزيمت بيت اللّه ، چون به دارالسّلام بغداد رسيد و آوازهء سلمان ساوجى شنيده بود ، خواست كه او را دريابد ؛ روزى ديد كه سلمان بر قلعهء باروى بغداد ، دجله را كه طغيان كرده بود ، تماشا مىكند ؛ خواجه ناصر سلام كرد ، سلمان گفت : چه كسى ؟ گفت : مرد غريب شاعرم ، سلمان خواست او را امتحان كند ، اين مصراع گفت :
دجله را امسال رفتارى عجب مستانه است ،
ناصر فى الحال مصراع دوم رسانيد :
پاى در زنجير و كف بر لب مگر ديوانه است
سلمان بر لطف طبعش آفرين كرد و به خانهء خود برده ، چند روز به شرايط ضيافت و مهماندارى قيام نمود . من غزليّاته :
ما را هوسِ صحبت جانپرور يار است * ور نه غرض از باده نه مستى نه خمار است
آتشنفسان قيمت ميخانه شناسند * افسردهدلان را به خرابات چه كار است
در مدرسه كس را نرسد دعوى توحيد * منزلگه مردان موحّد سردار است
تسبيح چه كار آيد و سجّاده چه باشد * بر مركب بىطاقت روح اينهمه بار است
ناصر اگر از هجر بنالد عجبى نيست * مهجور ز يار است و پريشان ز ديار است
[ مولانا لطف اللّه نيشابورى ]
زبدة الصّلحاء ، مولانا لطف اللّه نيشابورى - مردى دانشمند و فاضل بود . صنايع شعرى را از استادان ، كم كسى چون او رعايت كرده ، بااينحال از مشرب صوفيّه مسرّتى تمام داشت و به اسباب دنيوى التفات ننمودى . شيخ آذرى - عليه الرّحمة - در كتاب جواهر الأسرار آورده است كه اين رباعى مولانا لطف اللّه در مراعات نظير ، نظير ندارد و بسا شاعر در تتبّع او كوشيدند و مثل آن نتوانستند گفت ؛ اين است :
گل داد پرير دِرْع فيروزه به باد * دى جوشن لعلِ لاله بر خاك فتاد
داد آب سمن خنجر مينا امروز * ياقوتِ سِنان آتش نيلوفر داد
در اين رباعى ، چهار روز و چهار گل و چهار سلاح و [ چهار ] عنصر مذكور است . 51
مولانا لطف اللّه در روزگار دولت خاقان كبير ، صاحبقران باتدبير ، امير تيمور گوركان - أنار اللّه برهانه - بوده . بعد از فوت مولانا اين رباعى در دست وى بر كاغذى نوشته يافتند ، رباعى :
ديشب ز سرِ صدق و صفاىِ دل من * در ميكده آن روحفزاىِ دل من
جامى به من آورد كه بِستان و بنوش * گفتم نخورم گفت براىِ دل من