چون خواجه امين الدّين ، وزير شاه ابو اسحاق ، جهان خاتون را به عقد نكاح درآورد ، عبيد اين قطعه به خواجه فرستاد ، نظم :
وزيرا جهان قحبهاى بىوفاست * تو را زين چنين قحبهاى ننگ نيست
برو كُسفراخى دگر را بخواه * خداىِ جهان را جهان تنگ نيست
از آنجا كه هر چاهكنده را چاهى در پيش است ، سلمان ساوجى با آنكه او را نديده بود ، اين قطعه در هجو او گفت ، نظم :
جهنّمى و هجاگو عبيد زاكانى * مقرّر است به بىدولتى و بىدينى
اگرچه نيست ز قزوين و روستازادهست * وليك مىشود اندر حديث قزوينى
اين قطعه به حدّى مشهور گرديد كه در شيراز به گوش عبيد رسيد و عبيد از آنجا عزم ملاقات سلمان نموده ، به بغداد آمد ، قضا را سلمان به سير شط برآمده ، از كشتى عبيد را ديده ، كس فرستاد او را به كشتى طلبيد و بپرسيد كه : اى مسافر ، مردم كجايى ؟ گفت : قزوينيم ، سلمان پرسيد كه : شعر سلمان در آنجا شهرتى دارد ؟ عبيد گفت : بلى ، و اين بيت سلمان خواند ، نظم :
مىكشندم چو سبو دوشبهدوش * مىبرندم چو قدح دستبهدست
سلمان گفت : بلى شعر سلمان است ، عبيد گفت : بلى شعر سلمان نباشد ، زوجهء سلمان حسب حال خود گفته است ، سلمان بسيار برآشفته ، گفت : اى بدبخت ، تو عبيد نيستى ؟ گفت :
بلى هستم ، و پس از عتاب و خطاب با سلمان گفت : ناديده هجو مردم گفتن ، عيب فضلاست ، و من عزيمت بغداد خاص به جهت تو كردم تا تو را دريابم و سزا دهم ، امّا بخت تو مساعد شد تا از زبان من همينقدر رهايى يافتى . سلمان او را خدمتها كرد و بعد از آن باهم مصاحب بودند تا آنكه به صمصام اجل قطع پيوند محبّت گرديد . تاريخش را از معاصران بايد جست . من غزليّاته :
رسد به پُشتىِ رويت جمالِ مه به كمال * بَرَد ز نكهت مويت صبا خبر به شمال
زند به تير نظر غمزهات نشانهء مهر * كشد به گوشهء چشم ابرويت كمان هلال
تويى كه آب حيات از لبت بُوَد سائل * خوشا كسى كه كند با لبت جواب و سؤال
كسى گزيد به دندانِ كام آن لب لعل * كه شد زبانزده در هر دهن بهسان بلال
صبا به پُشتىِ زلفت نهاد در دم صبح * هزار سلسله بر دست و پاى آب زلال
فكنده در پس هر هفت پرده مردم چشم * به انتظار تو پيوسته جامه خواب و خيال
حرام گشت بهغيراز عبيد در عشقت * به شاعران تخيّلنماى سحرِ حلال
خواجه ناصر بخارى
- مردى فاضل خوشگو بود و بوى فقر از سخن او مىآيد . هميشه در