سرنوشتى نيست جز خجلت جبين ساده را * چين پيشانيست موج آبرو آزاده را
وسعتآباد جنون هم تنگ بر ديوانه است * دامن دام است صحرا آهوى سرداده را
كردهء ( ؟ ) چاك جگرها مىنمايد جادهها * خار حسرت در كف پاييست هر افتاده را
آب آيينه به چشم شوخ خورشيد آتش است * موج غيرت جوهر حسن است روى ساده را
بر گل بادام شبنم را صفاى ديگر است * مىتوان در چشم ساقى ديد رنگ باده را
حاصل از سجّاده گر بر دوش بارى بردن است * مىتوان برداشتن قادر سبوى باده را
مؤلّف اين اوراق را در هنگام صبى از خدمت پدر شيخ عبد القادر كه شيخ اوليا نام داشت و اسم بامسمّا بود ، فيضى فراخور استعدادى كه در آن عمر مىباشد ، رسيده است . از بزرگى و حالت شيخ مذكور تا كجا نويسد و كجا تواند نوشت ، امّا به حكم ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه شمّهاى از مكارم اخلاقش بر زبان قلم آوردن انسب و اولى نمود . فضائل صورى و لطايف معنوى در ذات ذات الكمالاتش مجتمع بود و علوم موهوبى و مكتسبى در باطن قدسى مواطنش فراهم . بر پايهء توكّل ثابتقدم و به پاس انفاس راسخدم ، زبانى شاكر دارد و جنانى ذاكر . همواره در مجالس معزّز و محترم بودى . بنا بر گوشهگيرى چون آبرو بر ديدهء خاطرها جا داشتى تا آنكه در شهور سنهء ألف و ثمانين [ 1080 ] در بلدهء پتنه از دست ساقى تقدير ساغر اجل دركشيد ،
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ .
[ مير محمّد زمان راسخ ]
مصوّر صور معانى و مشكاة مشعل روشنبيانى ، طرز مستعار را ناسخ ، متعالى قدر بلندمكان ، مير محمّد زمان راسخ - در اظهار خوبيهاى ذات والاصفات و بلندى پايهء استعدادش اگر به دستيارى قلم و مدد مداد توسّل جويند ، راه به منزل مقصود نبرند كه قلم چاك رقم در اداى توصيفش كار آستين بىدست كند و مرآت مركّب در طليعهء آفتاب مدحش چهرهخيز صورت خفّاش گردد . بلبل ناطقه را در تعريف گلهاى مضامين رنگينش از آواز رشته بر پاى عزيمت افتد و غزال دورگرد فكر را به وادى اظهار استخوانبندى حروفش سلسلهء سخن زنجير شود . اولى آنكه دريوزهء نقد مدّعا از دريچهء طبع نازكخيالى كه به داد اين جوياى رموز رسيده است ، نمايد :
گوهرين گشته از آن معجز فن * استخوانبندى تركيب سخن
دُر او گوش دگر مىخواهد * بادهاش جوش دگر مىخواهد
بادهء كيست بدين رنگينى * نمك كيست بدين شيرينى
نمك بادهء شيرين گَزَكم * عاشق چاشنى اين نمكم