تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
كمانى بسته بر خورشيد حسن از ناز ابرويى * كه انگشت هلال از دور بنمايد كه ماه آنجا ز يأس هر دو كُون شد ذو القَدَر را نعمتى حاصل * كه كشكول گدايى دارد اندر دست شاه آنجا

[ ميرزا محمّد مقيم ]

صاحب طبع سليم و فكر مستقيم ، ميرزا محمّد مقيم - انصاف تخلّص دارد . حق آن است كه هم انصاف است و هم انصاف‌طلب و هم منصف است و هم منصف‌خواه . لالهء فكرش از داغ نارسايى مبرّاست و گل طبعش از خار ناكامى معرّا . پردگيان سرادق الفاظش جز در ساحت سينهء صافىمشربان نقاب از رخسار نازنين برنگيرند . لآلى اشعار آبدارش جز در صدف گوشهاى روشن‌ضميران لمعهء ظهور نبخشند . تصوير معانى بيگانه‌اش را اگر موى قلم از مژهء آهو كنند ، رواست و تحرير الفاظ برجسته‌اش را اگر سياهى از حدقهء چشم غزال گيرند ، به‌جاست :
نور معنى در سواد شعر اوست * چون سحر در زلف عنبربار شب
اصلش از ولايت خراسان است و مولدش هندوستان . از اوست :
بيا اى ساقى بزم دل از عشق تو مدهوشم * كه شد خميازهء پيمانه از ياد تو آغوشم چنان از پرتو حسنت خيالم گشته نورانى * كه مهتاب شب نسيان بُوَد خواب فراموشم صفاكيشم اگر در عالم آبم وطن باشد * نگردد رنگ لب از خواب غفلت ديدهء هوشم به دُرد نيستى آلوده دارم صاف هستى را * در اين بزم كدورت‌خيز شمع نيم خاموشم برو انصاف بگذر از تلاش دستگيريها * كه بار عالم افتادگى افتاده بر دوشم

[ شيخ عبد القادر ]

در فنون سخنورى ماهر ، مشيخت پناه ، شيخ عبد القادر - تخلّص به نام خود مىكند . در مثل‌بندى بىمثل است و در تازه‌طرزى تازه بهار چمن روزگار . مضامين رنگين بر صحايف اشعارش چون رنگ در گل هويداست و نزاكتهاى مطالبش چون نشئه در مل ناپيدا . هلال معنى باريك را جز انگشت قلمش نشان ندهد . غزال مضمون برجسته را جز رشتهء خيالش در دام نيارد :
شده از فيض بهار رقمش * قلم گل ز تراش قلمش نقشى از صفحهء او صفحهء گل * ورقش پردهء چشم بلبل تا نظر كرده بر آن صفحهء تر * گَرد گل ريخته بلبل بر سر
چندگاهى در سركار شاه‌زادهء والاتبار ، سلطان محمّد اكبر به‌عنوان منشىگرى نوكر بوده . به قلم سحرطراز بر منشيان جادورقم چيره‌دستى مىنمود و به مدد طبع درّاك در مدّتى قليل پايهء تقرّب به جايى رسانيد كه به‌جز وادى صفحهء كاغذ و چوب‌دستى قلم ، حاجب و مانعى در ميان نماند . اصلش از فرنل من مضافات غزنين است و مولدش هندوستان ، و آنچه بر زبان قلم مىآيد ، آزمودن ( ؟ ) انديشهء او نمونه و از بهار طبع فيّاضش گونه‌ايست ، من نظمه :