صاحبطبعان بىپروانگى فكر رسا به گرد شمع مقصودش نتواند گرديد . فانوس خيال شببازان محفل باريكبينى بىدستيارى غور درست پردهگشاى صور معانيش نتواند گشت ، مثنوى :
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هركه اين آتش ندارد نيست باد
اصلش از معمورهء متبرّكهء قبّة الاسلام بخارا و مولد و منشأش هندوستان است و در هنگام تسطير اين اوراق منصب پادشاهى و قرب ظلّاللّهى گذاشته ، روى توجّه به مقرّبان درگاه الهى نهاد . و اللّه يهدى من يشاء إلى سبيل الرّشاد . منه :
لذّت ديوانگى فرزانه كى داند كه چيست * رمز يار آشنا بيگانه كى داند كه چيست
از زبان صورت نبندد راز احوال درون * حلّ عقد موى معنى شانه كى داند كه چيست
ديده حيران است در كار نگاه آشنا * شيوهء مستىّ مى پيمانه كى داند كه چيست
عاشق از داغ دل معشوق كم دارد خبر * سوز جان شمع را پروانه كى داند كه چيست
سوزى از دستور عالم بر كنار افتاده است * راه و رسم خانه را ديوانه كى داند كه چيست
[ حكيم فيض على ]
مهبط فيوضات عالم لميزلى ، حكيم فيض على - به حكمت علمى ياد از متقدّمين مىدهد و از حكمت عملى منّت بر متأخّرين مىنهد . افلاطون فكرش به تجلّى نور باطن تذكار كما هى اشراقيّين و ارسطوى طبعش به روانى و چالاكى نمودار مشّائين . به سرپنجهء وقت غور از نبض جانها خبر گير و شريان دلها از نشتر مژهء چشم باريكبينش اصلاحپذير . تلخكامان زهر فراق را شهد سخنش حلواى بىدود و ديدهء رمد رسيدهء كورسوادان از ميل قلم و سرمهء مدادش كحل اندود . صفرائيان عشق را به چاشنى كلمات دلآويز علاج فرمايد و سودائيان محبّت را به افتيمون حروف و ايارج نقاط مداوا نمايد و ديدن صفحهء ابيات رنگينش چون مشاهدهء تختهء چمن مفرّح دل و مقوّى دماغ و مطالعهء ديوان لطافت بنيانش در نشاط خاطرها خوشتر از سير صحرا و گلگشت باغ . امتزاج الفاظ و معانى چون اختلاط اجزاى معاجين راحتبخش دردمندان و ترتيب كلمات و مضامين چون تركيب چشم و روح سرمايهء عيش انس و جان ، شعر :
عيسى نطق و مسيحاى بيان * آن فلاطون و ارسطوى زمان
غنچهء معنى او عنبربوست * نكهت طبلهء عطّار در اوست
قلمش دستهاى از گل بسته * تال او رشتهء آن گلدسته
مصرع شعر وى از صافيها * شيشهء نازك شفّافيها
اندر او معنيش از جلوهگرى * مىنمايد به نظرها چو پرى