حرف تأسيس و دخيل و ردف [ و قيد ] آنگه رَوى * بعد از آن وصل و خروج است و مزيد و نايره
و صاحب معيار الأشعار گفته كه حروف قافيه پنج است : ردف ، مفرد ، مضاعف ، وصل ، خروج .
امّا قافيهء مطلق آن است كه بىردف و تأسيس و وصل و فصل و خروج بُوَد ، چنان كه « خم » و « جم » . و بيان ردف و غيره بعد از اين بيايد .
قافيهء مقيّد آن است كه با يكى از پنج چيز مذكور يا زياد و يا مجموع باشد .
قافيهء مستور آن است كه بعد از ردف افتد و در تقطيع محذوف ، چنانچه « نون » و « خون » و « جيحون » .
قافيهء پيوندى آنكه معنى نظم بىآوردن او تمام بود و به حكم ضرورت وزن و قافيه آورده شود ، مثال :
اى لبت همچو شهد و قند و شكر * عيش ما تلخ مىكند بنگر
لفظ « بنگر » پيونديست و بىاو معنى كلام تمام شود .
چون بيان روى قبل از اين گذشت كه با قافيه مرادف است ، پس بناى بيت بر او باشد . و از جملهء ابيات غزل اگر در بيتى روى تغيير يابد ، آن بيت از آن غزل نبود ، چه روى مأخوذ است از روا كه در لغت به معنى رسنى آيد كه بار شتر به آن بندند . چون بناى بيت بر قافيه است و بناى قافيه بر اين حرف ، گويا بيت به آن حرف بسته شده . يا به اين معنى كه روى بر وزن [ فعيل ] 79 است به معنى فاعل ؛ عرب گويد رويت الحبل ، يعنى برتافتم ريسمان را . و ببايد دانست كه تكرار روى در قوافى واجب است ، چنان كه دال در اين قافيه كه آخرين اصل است از الفاظ متشابه الأواخر ، بيت :
نبود اى همنشينان هردم از زارى و فريادم * چو پرواىِ گرفتاران ندارد سروِ آزادم
امّا ردف ، بر قول مشهور ، حرف مدّه است كه پيش از روى آيد ، چنانچه در لفظ « يار » و « تار » الف است . و اين بر دو نوع است ، اوّل آنكه بلاواسطه باشد ، چنانچه در اين بيت :
اگر پيالهء رنگين به دست يار بُوَد * ضرورت است كه صوفى شرابخوار بُوَد
دوم آنكه حرف ساكن واسطه شده باشد ، مثل « يافت » و « تافت » ، و « دوست » و « پوست » ، چنان كه در اين بيت : 80
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست * آورد حِرز جان ز خطِ مشكبار دوست
بر اين تقدير ، حرف مدّه را ردف اصلى گويند و ساكن وسط را ردف زايد . و حروف زايد شش است ، نظم :
[ ردف ] 81 زايد شش بُوَد اى ذوفنون * خا و را و سين و شين و [ فا ] 82 و نون