در آينهء خويش نظر مىكردم * جز من همهچيز اندرو پيدا بود
* * *
عرفان به گفتگو نگشايد نقاب را * مينا ز سنگ سرمه كند اين شراب را
ناراست را ز مالش دوران گريز نيست * از رشته پيچوتاب برد پيچوتاب را
گو مىرود از خمار و نبيند كسى به چشم * ابرو بلند كردن موج سراب را
ميخانه را ز مدرسه نتوان شناختن * از بس كه رهن باده نمودم كتاب را
* * *
نى نيست درين بيشه كه لبريز شكر نيست * سنگى نه درين دست كه سنگين ز گهر نيست
اين طرفه حديثى است كه از ظاهر و پنهان * در هيچ نشد داخل و از هيچ به در نيست
* * *
از دانش مبدأ و معاد اشيا * بشنو سخنى كه نشنوى جز از ما
عالم ز ابد تا به ابد يك سخنست * گويندهء آن خدا نيوشنده خدا
* * *
تلاش رشته را با گوهر ناسفته مىماند * به فكر سستِ عقل از راز عشقش سر به در بردن
* * *
زبان صوفى دلمرده را حكايت عشقت * چو نقش آينه مصحف بود به لوح مزارى