چه گشايد ز مسجد و محراب * طاق ابروى دلگشايى نيست
دل رنجور من شفا چه كند * چشم بيمار را شفايى نيست
چه زنم دست و پا كه در كف من * چون قلم هم شكسته پايى نيست
رزق پيرانه سر گلوگير است * چكنم نان كه اشتهايى نيست
كوه و صحرا گرفت جلوهء يار * شهر عشق است و روستايى نيست
سخنم گوش مىتوان كردن * جز دعاى تو مدّعايى نيست
ربّ العزّة تعالى مجده و الهمنا شكره و حمده فرصت بخشيد كه در مدّت نه روز بعض ساعات ليل نهار را با افسردگى كمال و تفرقه مآل « 1 » كه هوشى با سر نيست مصروف و خويش را مشغول تسويد اين اوراق داشته يكصد كسى از دوستان هم نفس و ياران سخنرس را در اين محفل گرامى و انجمن سامى فراهم آورد و از سخنشان آنچه خاطر آشفته مسامحت نمود به زبان قلم آورد . « 2 »
الهى عاقبت محمود گردان نمقة الواثق بعروة اللّه الوثقى ابو المعالى محمّد المشتهر بعلى بن ابى طالب بن عبد اللّه بن عبد الزّاهدى « 3 » عامله اللّه فى لسانه بالحسنى از دوستان معنوى چشم آن دارد كه به دعاى مودّت ياد آرند . فقط .
هامش
( 1 ) . با افسردگى كمال و تفرقه البال .
( 2 ) . به زبان قلم داد .
( 3 ) . على الزّاهدى الجيلانى .