غزل :
در تنم تب هجرت آتشى چو شمع افروخت * مردهمرده خواهم زيست زندهزنده خواهم سوخت
من به وادى عشقت آن كسم كه مجنون را * بايد آمد و از من شيوهء جنون آموخت
ديدهديده چشمانم سوى مهر رخسارت * ديده خيره شد جانا خيره ديدگى آموخت
يوسف جمالت را ديده مصريان دانند * نقد جان عزيز من مالكش ولى نفروخت
گر « غيوريا » خواهى نقد خويشتن پنهان * از سرشك مژگانت چاك سينه بايد دوخت
[ 335 ] غيلكى بلخى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] غيلكى بلخى ، از فضلاى معتبر بوده و به جناب صدر شهيد قل بابا كوكلتاش ، در ولايت هرات ، تقرّب مىنموده ، در همهء اصناف شعر ، طبعش دقّت مىكرده و قوّت حافظهاش ، به مرتبهاى بود كه هرچه مدت العمر گفته بوده ، همه را ياد داشته . بعد از وفات كوكلتاش متوجه هند گشته و با فضلاى آنجا ملاقات كرده بوده ، اين غزل و رباعى از گفتار لطيف اوست :
غزل :
با بلا خو كردهايم اى دل تحمّل كار ماست * درد همزانو و محنت همدم و غم يار ماست