پسرى تعلّق خاطرى داشت . چنانچه مناسب اين معنا گفته است :
بيت :
پوست پوشم من نه غازى گوسفندم سر ببر * اى سرت گردم ترحّم شيوهء قصّاب نيست
با آنكه از خط و سواد حظّى نداشته ، امّا اشعارش عجايب دلپذير است و اين دو غزل از گفتار لطيف اوست :
غزل :
در آتشم دگر از محنت جدايى تو * به حال مرگ فتادم ز آشنايى تو
مرا جفاى تو بهتر ز مهربانى غير * به از وفاى بتان است بىوفايى تو
به يك كرشمه دل از دست من برون كردى * نديدهام به جهان كس به دلربايى تو
مجو خلاص از آن زلف خمبهخم « غازى » * كه مشكل است ز بند چنين رهايى تو
غزل ديگر :
لب تشنهء تو مايل كوثر نمىشود * سرگرم بادهء تو مكدّر نمىشود
نسبت به اين گداى كمين التفات تو * قربان شوم كه هيچ مكرّر نمىشود
از يك نگاه گرم تو تا جان نمىدهم * مهر و محبّتم به تو باور نمىشود
« غازى » تويى كه خنجر قصّابت آرزوست * صيد ضعيف قابل خنجر نمىشود
له ايضا :
قصّاب ما به قيد حلال و حرام نيست * سر مىبرد اگر همه مرغ حرم بود
و اين رباعى او بسيار شهرت دارد :
رباعى :
دردا كه گل اميدم از باغ مراد * هرگز به مراد دل شيدا نگشاد
افسوس ز درد نامرادى افسوس * فرياد ز درد بينوايى فرياد