يوسف و زليخا نموده ، يا آنكه بيشتر در ابياتش ، مفهوم خون و كشتن و زخم و قتل و امثال آن پيدا مىشود ، به مضمون اين بيت كه :
بيت :
كسى بايد كه فال بد نگيرد * اگر گيرد براى خود نگيرد
و ديگر آنكه به لباس سرخ ميل غريب داشت و هرچه مىپوشيد اكثر سرخ بود حتى كه طاقى و موزهاش سرخ مىنمود . طبع خوب داشت و اين غزلش شاهد حال اوست :
غزل :
آب حيات مژده ده از خون بسمل است * اعجاز عيسوى به دَمِ تيغ قاتل است
باشد صفير رغبت مرغ دلم به دام * از حلق نو بريده صدايى كه حاصل است
در شاخسار سدره نيارامد از طلب * مرغى كه با نشيمن فتراك مايل است
آتش كنايتى خود از آن صيد فتنهساز * كز ذوق اشتياق تو بىتيغ بسمل است
« ذوقى » به كينهخواهى آن نبض در پىام * كز اضطراب شدّت تب شاهد دل است