باده از ساغر غم نوشم و مدهوش شوم * زانكه در عشق تو اين است مرا عشرت خويش
چند از جور به قتل دگران مىكوشى * خون من ريز كه بگذشتهام از ديّت خويش
من چو مجنون به جهان شهره به عشق تو شدم * تا زده حُسن تو در ملك جهان نوبت خويش
« ذهنى » دلشده هرگز نشدى شاد ز غم * مگر اين بود تو را روز ازل قسمت خويش
تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 706
مساهمون: سلطان محمد مطربي سمرقندي
ص٧٠٦