غزل :
من به راهى مىروم كانجا قدم نامحرم است * وز مقامى حرف مىگويم كه دم نامحرم است
خوشدلم گر ديدهء من شد سفيد از انتظار * كز پى ديدار جانان ديدهام نامحرم است
با خيال او نگنجد ياد خوبان در دلم * هركجا سلطان كشد حشمت حشم نامحرم است
اى اسير عشق طعن بىغمى بر من مزن * خلوتى دارم به ياد او كه غم نامحرم است
ما اگر مكتوب ننوشتيم عيب ما مكن * در بيان راز مشتاقان قلم نامحرم است
« فيضى » از بزم نشاط ما حريفان غلغلند * هركجا ما جام مىگيريم ، جم نامحرم است
و حضرت مخدومى ، اين غزل را جواب گفته بودند و سه بيت از آن در خاطر داشتم :
مىزنى اى دل دم از جايى كه دم نامحرم است * پا منه در محفلى كانجا قدم نامحرم است
پيش واجب كالعدم آمد وجود ممكنات * هست موجود آنكه در ذاتش عدم نامحرم است
چون « نثارى » از سفال فقر مىنوشيم مَى * زانكه در بزم حريفان جامجم نامحرم است
و مطلع اول مكتوب را ، اينچنين جواب گفته بودند كه مطلع :
اسرار دل اگر نكند آشكار خط * هرلحظه سوى تو بفرستم هزار خط
حل ساخته سياهى چشم و نوشتهام * مژگان قلم نموده پى اعتذار خط
از خامه و مداد « نثارى » مدد مخواه * مىگو دعاى دولت يار و گذار خط