غزل :
جلوهگر تا گل رخسار تو از جام نشد * هيچكس را هوس بادهء گلفام نشد
تا سر خود به سر جام مى ناب نديد * كار سرمست خرابات سرانجام نشد
هركه را سر به ره توسن او خاك نگشت * ابلق سركش تند فلكش رام نشد
صبر و آرام ز دل رفت و دل آرام نيافت * تا گرفتار سر زلف دلارام نشد
گرچه رندان همه بدنام جهاناند و ليك * كس چو « معصوم » گنهكار بديننام نشد
رباعى :
از قالب فرسوده به تنگم امروز * فارغ ز قيود نام و ننگم امروز
از عالم رنگ و خودفروشى رستم * تا كس نخرد به هيچرنگم امروز » .
[ « 180 » ] مؤمن سمرقندى
[ سدهء نهم هجرى / پانزدهم ميلادى ] مؤمن سمرقندى ، مشهور به « ملّا مؤمن سرّاج » است . از شعراى قديم است . خالى از فضلى نيست . اشعار نيكو و گفتار دلجو دارد ، خدمت ارباب فضل نموده ، عمرها اوقات در صحبت فضلا و شعرا ، صرف نموده ، از حدايق دقايق حقايق ايشان ، شقايق چيده ؛
هامش
( 180 ) . ملّا مؤمن سرّاج سمرقندى ، شاعر ايرانى سدهء نهم هجرى كه از زينسازى روزگار مىگذرانيد :
دائرة المعارف ادبيات و صنعت تاجيك ، 2 / 397 ؛ دانشنامهء ادب فارسى در آسياى مركزى ، 1 / 852 كه شرح حال وى را با ميرزا مؤمن منشى سمرقندى به هم آميخته است .