غزل :
سزد كه روح شود تازه از تبسّم او * كه كار عيسى مريم كند تكلّم او
به اختلاط سگش دل به كوى آن مه رفت * رسيده است به جايى عجب تنعّم او
كسى كه هجر كشد از اجل نمىترسد * بگو اجل كه ندارم غم و توهّم او
چو من كسى نبود خوار و زار پيش رقيب * چه ظلمها كه نمىبينم از تحكّم او
ز ظلم نرگس تو شد خراب خانهء تن * ببين به « مايلى » و حالت تظلّم او
[ « 175 » ] [ مراد سمرقندى ]
[ زندهء 1013 ق / 1604 م ] مراد ، تخلّص جناب فضايلمآب ، ملّا مراد بيگ است كه از خوشطبعان مشهور و نادرهسنجان پرزور سمرقند است . تحصيل نموده ، به مرتبهء فضلاى رشيد رسيده ، گوى فصاحت ، به چوگان بلاغت مىربايد . تكلّم بديعش در فصاحت و بلاغت ، به مرتبهاى است كه در الفاظ قصير ، معانى كثير بيان مىكند . در اكثر علوم ، شروعى دارد و خود را از هيچ فضيلتى خالى نمىگذارد ، سيّما مطالعهاش در حكمت عين ، عين حكمت مىنمايد و سند تلميذيش « 1 » در اين باب به جناب افاضتمآب ، مولانا يوسف قراباغى عراقى ، مىرسد . متخلّق به اخلاق حميده و متّصف به صفات پسنديده است . اميد چنان است كه به واسطهء حسن قابليّت و استعداد ، كوكب طالعش از حضيض بشرى ، به اوج
هامش
( 175 ) . مراد سمرقندى ، ملّا مراد بيگ ، شاعر تاجيك سدهء دهم هجرى كه در سمرقند ، ديده به جهان گشود .
وى از دانشمندان روزگار خود بود و در سرودن انواع گوناگون شعر بويژه غزل ، قصيده و رباعى مهارت داشت . وى قصيدهء فيضى دكنى دربارهء كاشغر را جواب گفته است : دائرة المعارف ادبيات و صنعت تاجيك ، 2 / 326 - 327 ؛ سخنوران صيقل روى زمين ، ص 106 - 107 ؛ دانشنامهء ادب فارسى در آسياى مركزى ، 1 / 797 - 798 .
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( تلميذش ) .