غزل :
دم نزع است و دلم را به تو بازارى هست * گو برو جان ز تنم لذّت ديدارى هست
بوى يار از دروديوار حرم مىآيد * ورنه هرغمكدهاى را در و ديوارى هست
صد جهان جان به نگاهت دهم اى يوسف عهد * تا بدانند عزيزان كه خريدارى هست
لنترانى رسد از طور و بدين باز خوشم * كه در اين پرده نهان مژدهء ديدارى هست
تا رگ جان نكشد از تن من دست اجل * بتپرستان نشناسند كه زنّارى هست
كرده « طاهر » به غمش خوى چنان مرغ دلم * كه نيارد به جهان ياد كه گلزارى هست
و اين مطلعش ، در جواب وحشى عراقى بسيار خوب واقع شده :
مطلع وحشى :
چو شمعم شعله بر جان زد كه اولهاى ناز است اين * سراپا سوختم من هم كه آغاز نياز است اين
جواب :
زند بر سينهام خنجر كه كاوشهاى ناز است اين * تپم بر خاك و خون من هم كه آغاز نياز است اين