دارد . در كسوت فقيرى و نامرادى ، تعيّش مىنمايد و به آشنايى اهل عالم التفات نمىفرمايد .
قطعه :
آشنايى خلق دردسر است * معتكف باش تا ندانندت
گرد هردر مگرد بهر طمع * ورنه چون سگ ز در برانندت
گر شوى گوشهگير چون ابرو * بر سر ديدهها نشانندت
با وجودى كه به سنّ شيخوخه رسيده ، هنوز بوستان طبع را از رشحات سحاب معانى ، نضارت مىدهد و صاحب ديوان است و اين دو غزل از گفتار اوست :
غزل :
غنچه بازآمد و مشاطهء بستان گل شد * شانهء طُرّهء شمشاد پر بلبل شد
نرگس مست تو تا در چمن عيش نشست * لاله آمد قدح مجلس و ساقى گل شد
خال را روى تو در طُرّه نهان كرد ز ناز * نافهء غاليه در سلسلهء سنبل شد
سنبل زلف تو را ديدم و بگشاد دلم * گرهى بود مر او را به سر كاكل شد
ذوق آن عارض و لب برد ز خود « حاضر » را * باعث مستى اين بىسروپا گل مُل شد
[ غزل ديگر : ]
شمع سبزى كه به سر آتش سودا زده است * سرو نازى است كه بر سر گل رعنا زده است
بهر عشرتگه سلطان غم اوست مرا * لاله هرخيمه كه بر دامن صحرا زده است
گشتهام زنده به جانبخشى عيسىنفسى * كه لب او دَم از اعجاز مسيحا زده است
نيست هرسو علم لاله به صحراى دلم * شعلهء آتش عشق است كه سرما زده است
كرده « حاضر » هوس خاك كف آن پا را * بنده را بين كه كجا دست تمنّا زده است
و اين دو مطلع را نيز ، به غايت نيكو گفته است :
مطلع :
مراقب تا سرم پيرانه دور از دلربايى شد * گريبان چاك از دست غمش كردم عصايى شد
* * *
پارهپاره ماند در گوش دل بىحاصلم * تا نگردم گرد كويش ، جمع كى گردد دلم