شهنشاهى كه از خوان عطايش ابر نيسانى * بود با آن گهربخشى و احسان كمترين سايل
قد چرخفلك همچون كمان از ثقل خم گردد * اگر روزى وغا اسباب جاهش را شود حامل
ز ابر عدل او يك قطرهاى صد ره بود بهتر * از آن باران كه بارد سالها از آسمان وابل
مدبّر در امور دهر همچون عقل فعّال است * بود رأى متين او فعال خير را فاعل
بنا فرموده مأواى مطّلاى معلّايى * كه رشك جنّة المأوى بود در ديدهء عاقل
به تصوير گليمش چهرهء غلمان بود لايق * به جاروب حريمش طرّهء حوران بود مايل
ز خاكش برگرفته دست لطف ايزدى آرى * بنايى اينچنين مشكل بود خيزد ز آب و گل
چنان صافى بود كز بهر احوال درون او * نمىگردد دروديوار آن پيش نظر حايل
مگر در طينتش خاصيت فصل بهاران است * كه بشكفته است گلها بر دروديوار او اى دل
خط هركنج او در ديده همچون گنج اقبال است * اگر گنجد در او صاحبدلى باشد دلا مقبل
ز خطّ و خال اين خانه بود چون مصحف خوبى * در او شاه جهان باشد بسان آيت نازل
شه فغفورفر ، داراى دين ، باقى محمد خان * كه روح معدلت را آفتاب است و خدا را ظلّ
لواى عدل را افراخته ز انسان كه عقل كل * بود از ضبط وصفش با همه دانشورى عاطل
چو بزمآرا شود با گلرخان آن خسرو غازى * كواكب نقل مجلس گردد و مه ساغر محفل
فلك در مطبخش در كاسهء خور زعفران سايد * قرنفل از ثريّا آرد و ز انجم دهد فلفل
بنا فرمود قصرى را كه در خوبى چو او نبود * نه در چين و نه در ماچين نه در روم و نه در موصل
به مژگان بسته خوبان رشتهء اندازهء او را * روند اينسو و آنسو هرزمان چون عمر مستعجل
ز بهر نقش نقّاشان رنگآميز او هردم * گرو برده همهوقت خيال از ساحر و بابل
تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 359
مساهمون: سلطان محمد مطربي سمرقندي
ص٣٥٩