غزل :
الماس را چو مرهم راحت شنودهايم * زخم دلخراش جراحت فزودهايم
اقبال آن كجاست كه بينيم روى دوست * ما بخت بىمروّت خويش آزمودهايم
هان غير ، اگر ارادهء الفت تو را به ماست * در كشور بلا در محنت گشودهايم
بر پاى دل سلاسل طاقت بيافكنيد * ما از جنون جاذبهء غم ربودهايم
چون « چاشنى » به عرش برين طعنه مىزنم * تا ما ، جبين به راه وفاى تو سودهايم
[ « 66 » ] جرمى سمرقندى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] جرمى سمرقندى ، محمد طاهر ، نام دارد . ولد اعزّ جناب زبدة « 1 » الحفّاظ ، حافظ باباى قانونى است . تحصيل مىنمايد و خالى از فهمى نيست . طبع بلند دارد و اين غزل را بسيار نيكو گفته :
غزل :
مردم چشمم نه از آشوب شد گلگون همه * شد به زخم تير مژگانهاى تو پرخون همه
لالهها نبود به صحرا ، بلكه اى ليلىعذار * قطرهها افتاده از خون دل مجنون همه
در شفق نبود به گردون ، شام اى شيرينسخن * غرق خون كوهكن شد دامن گردون همه
بىغمان ، در بزم وصلش ، شاد و خرّم روز و شب * دردمندان در پس زانوى غم محزون همه
پاى نِه ، در ديدهء « جرمى » ز عين مردمى * تا نثار مقدمت سازد ، دُر مكنون همه
هامش
( 66 ) . محمد طاهر جرمى سمرقندى ، از زادگاه ، تاريخ تولد ، زندگانى و تاريخ مرگ وى اطلاعى در دست نيست : تذكرة الشعراى محمد عبد الغنى ، ص 25 ؛ فرهنگ شعراى فارسىگوى شبهقاره ، 1 / 177 ؛ مجالس النفائس ، ص 160 ؛ تخلصنامه ، 1 / 287 ؛ مجمع الشعراى جهانگيرشاهى ، ص 139 - 140 .
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( زبد ) .