و از آنجا عازم بيت اللّه [ الحرام ] گشته ، مشرّف به شرف طواف گرديده مراجعت نموده ، در راه جمعى از حسّاد او را مقتول گردانيدهاند .
چنان مسموع گرديد كه در ولايت هندوستان « فطرتى » تخلّص مىكرده و در اين تذكره ، از وى دو غزل ، يكى به تخلّص اول و ديگرى به تخلّص اخير ، نوشته شد :
غزل :
جام را تا هوس بادهء گلگون شده است * شيشه از رشك به خود خورده و دلخون شده است
تا صبا برده به چين ، از سر زلفت بويى * نافه ، مو مانده به سر ، واله و مجنون شده است
خورده تا سرو سهى ، آب ز سرچشمهء مهر * در چمن چون قد رعناى تو موزون شده است
دامن عصمت گل ، گر نبود در كف خار * اشك بلبل ز چهرو ، اينهمه گلگون شده است
« جندويى » زآن مَه بَدمِهر ، چرا شكوه كنم * اين جفاها به من از گردش گردون شده است
ارتكاب ايطاء جلى ، در اين غزل ، بىمسامحه نيست .
غزل ديگر :
دى موكّل غمزه را در خيل مژگان كرده بود * حسرت چشمش ، اجل را ديده گريان كرده بود
اى خوش آن مردمفريبىها كه در آغاز ناز * در كمينگاه نظر صد فتنه پنهان كرده بود
تندخويى ، گر نمىآورد ياريها ، به جاى * رحم از قتل من آن مَه را پشيمان كرده بود
چابكى بين در نگاه نرگس شوخش كه باز * تا مژه برهم زدن ، صد رخنه در جان كرده بود