تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
نقى :
دگر شب شد كه گردون اشك ماتم بر سرم ريزد * وزين خاكسترش غربال بر سر اخگرم ريزد
جواب :
فلك زهر هلاهل تا به كى در ساغرم ريزد * به جاى اشك خوناب دل از چشم ترم ريزد دلم آن اژدر آتشفشان كوه اندوه است * كه گر آهى كشم دوزخ ز كام اژدرم ريزد چنان مستغرق مهر مهى گشتم كه در بسمل * به جاى خون دمادم جوى مهر از حنجرم ريزد ميان خاك راه و پيكر من فرق كى باشد * ز بس كز گرد حرمان چرخ بر فرق سرم ريزد ز گفتارم عجب نبود كه گردد « مطربى » زنده * چو اعجاز مسيحا از دَم جان‌پرورم ريزد
اقبال نموده فرمودند كه غزلى گفته‌ام كه مطلعش ، مضمون خاص دارد و آن اين است : غزل :
لباس فقر دلا خلعتى است بىتشويش * چو فاخته مطلب ، جامهء گريبان كيش مباش همچو كبوتر به زير چرخ دورنگ * براى رزق معلّق ، هميشه در تشويش ز مرغزار جهان ، سبز خنگ همّت را * در اين خرابه چرا ، بسته‌اى به قيد حشيش هماى سدره‌نشين را در آشيانهء مهر * ز استخوان مه نو كفايت است معيش ز گفتگوى معمّا تو را چه بگشايد * كه هيچ‌كس نبرآورده « 1 » ، نام از اين تفتيش سخن به طرز دگر بود و اين نه معروف است * كه حرف قافيه گردد ، حكايت دل‌ريش و گرنه ، ماند هزاران حكايتم « باقى » * ز بخت دير مواسا و طبع دورانديش
مخفى نماند كه جمع ساختن ميان قافيهء معروف و مجهول ، از امور ممنوعهء اين فنّ
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( خبر آورده ) .