شاعر بىعلم بود فى المثل * . . . برهنه كمرى بر ميان »
بدان كه علم را نتايج بسيار و فوايد بىشمار است ، اگرچه در مبادى حال مورث رنج و ملال است ، فامّا در آخر كار موجب عزّ و جلال .
شعر :
تعلّم يا فتى و الجهل عار * و لا يرضى بها الّا حمار
* * *
به علم كوش و ز عريانتنى مكش آسيب * كه جِرم ميوه ، چو بىپوست شد لذيذتر است
وجود جاهل اگر در نخ نسيج بود * چو كرم مرده شُمَر ، كاندرون پيله در است
و للّه درّ قائله ، نظم :
هركه را در طلب علم و ادب رنج رسد * عاقبت پاى مرادش ، به سر گنج رسد
[ « 46 » ] بلوج خواجه
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] بلوج خواجه ، برادر عينى نتيجة الاولياى عرب خواجهاند كه ذكر جميل ايشان ، در اين مجموعه ، در محلّش مبسوط مبيّن مىگردد و صورت خوب و آواز مرغوب دارند .
نظم :
خوبى روى و خوبى آواز * مىبرند هركدام تنها دل
چون شود جمع هردو در يك جا * كار صاحبدلان شود مشكل
طبع نيكو دارند و اين بيت از گفتار لطيف ايشان است :
هامش
( 46 ) . شاعر بلوج خواجه ، در نسخهء اصل ، در حاشيهء ورق 58 ب درج شده است ( ج ) .