اشرف ، به غايت گران آمده ، اظهار ملامت نموده ، انجمى فى البديهه رباعى گفته ، گذرانده بود . طبع لطيف داشت و در وقت سخن دقيقهاى نامرعى نمىگذاشت و اين غزل را نيكو گفته :
غزل :
تا دل فرهاد را شيرين بَرد از دلبرى * گشته قلّاب محبّت ناخن كبك درى
پيش سرو خويش خواهم گردنت را بسته برد * فاخته از پشتى شمشاد تا كى مىپرى
گر كشى صد صورت اى مانى ، نمىماند به يار * من ندانم چيست مقصودت ، از اين صورتگرى
پَر به سر جا داده سر خيل پرىرويان شدى * مىتوان گفت اى پرىپيكر تو را رشك پرى
پايهء نظمت چو گفتار نظامى شد بلند * « انجمى » مىگو سخن ، زينپس به طرز انورى
و اين مطلع را در تتبّع مخدومى حسن خواجه نثارى نيكو گفته :
نثارى :
ربودى از چمن حُسن اى صبا گل را * به خاك تيره نشاندى شكسته بلبل را
تتبّع :
ز ژاله پنبه سحرگر به گوش شد گل را * كه تا به گوش نگيرد ، فغان بلبل را
بدان كه عارفان را به مضمون حديث : « انّ اللّه تعالى ، لا ينظر الى صوركم و اعمالكم ، بل ينظر الى قلوبكم و نياتكم » « 1 » نظر بر كراهت صورت و اطوار نيست ، بلكه بر لطافت سيرت و اخلاق است ، بعضى با وجود قبح « 2 » صورت ، ملاحظهء حسن سيرت كرده ، پى به
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم ، كتاب برّ ، 32 ؛ سنن ابن ماجه ، زهد ، 9 ؛ مسند احمد بن حنبل ، 2 / 285 ، 529 .
( 2 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( قبيح ) .