آن كاو مَرا به گوشهء بىحاصلى نشاند * يا رب به درد من بنشاند زمانهاش
رشك آيدم كه دستكش بو الهوس شود * زلفى كه در خيال نديدهست شانهاش
آن كس كه ريخت خون غضنفر به جرم عشق * آيا به روز حشر چه باشد بهانهاش
* * *
دلم تا شد خريدار محبّت * رواجى يافت بازار محبّت
زبانم با وجود صد تمنّا * نمىگردد به اظهار محبت
دل از جان ، جان ز تن بيزار گرديد * كشيدم بس كه آزار محبت
دو روزى شد كه بر دوش شكيبم * گرانى مىكند بار محبت
غضنفر اختراع است اينكه دارى * جهانى سوز و انكار محبّت
* * *
مگر تو را خبر از بدگمانى ما نيست * كه راه غير به بزم تو هست و ما را نيست
رقيب و روز وصال و فراغت از شب هجر * من و شبى كه در او احتمال فردا نيست
ز حيرت است كه گستاخ در تو مىنگرد * و گرنه چشم مرا طاقت تماشا نيست
* * *
روزم ز تو برهم زده باشد چو شب آيد * در خواب مرا واقعههاى عجب آيد
از بيم حيا بازفرستم به ضميرش * هر حرف تمنا كه به نزديك لب آيد