هست بر من رشك در آزردگى اغيار را * بيش از لطف است لذّت غالبا آزار را
سير چون بينم در آن رخ زانكه هرگز از دلم * مىبرد تأخير حيرت لذّت ديدار را
* * *
باده پر نشئه و من مردم از اين غم كه مباد * وعدهء قتل من از خاطر قاتل برود
* * *
لاف ترك عاشقى از غايت يارى بود * دعوى وارستگى عين گرفتارى بود
* * *
مگر كارى ز خونين گريههاى زار مىآيد * كه بوى رحمى امشب از اداى يار مىآيد
محبّت را اثر آزار مىباشد عجب نبود * اگر او گاهگاهى بر سر آزار مىآيد
* * *
خوارتر از خويش مىخواهم دل افگار را * تا بود كيفيّت ديگر جفاى يار را
* * *
به خاطرش نگذشتم شبى و عمر گذشت * مهى كه شب همه شب در دلم گذر دارد
كم التفاتى تو جمله از براى كسىست « 1 » * كه آرزوى تو از جمله بيشتر دارد
به خاك راه برابر شديم و خوشحاليم * كه خوار كردهء تو ، عزّتى دگر دارد
* * *
مىرود عمر و خوشم من از جدائيهاى او * زانكه يادى مىدهد از بىوفاييهاى او
مدّعى را هست رشكى غالبا دانسته است * زودرنجى من و دير آشنائيهاى او
* * *
بر كسم نبود حسد افضل كه استيلاى حسن * دارد از چشم هوس مستور آن رخسار را
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : كسى .