گر تو بىپرده به گلزار درآيى ترسم * كه گل از غايت خجلت برود از گلزار
آنكه گر باد وقارش گذرد « 1 » در دل كوه * كمر گاو زمين بشكند از كثرت بار
از در قدر تو چون خاست غبارى ، افتد * كُله از تارك گردون پى احساس غبار
خبر عدل تو گر باد به گلزار برد * نخلد در جگر مرغ چمن سوزن خار
خوار شد سيم چنان از كف جودت كه شجر * بىشكوفه دگر از شرم ثمر آرد بار
پرتو تربيت مهر نتابد بر كان * نكند نام تو گر نقش درم بر رخسار
گر نسيم كرمت بر چمن دهر وزد * صد گل فيض دمد از بُنِ يك بوتهء خار
نور از مشعل رايت كند ار اعمى كسب * در دل مور پى فكر ببيند شب تار
گر ز راى تو شود طبع جبل فيضپذير * تا ابد آينه در خاك نگيرد زنگار
گر فلك نور ز راى تو ستاند ، افتد * مهر از غايت كثرت چو كواكب ز شمار
عكس حلم تو در آيينه گر افتد ، نارد * تاب ، آيينه اگر كوه بود آينهدار
شخص حلم تو اگر تكيه بر آفاق كند * پرتو مهر به غبرا نرسد روزشمار
گر پر تير ز شست تو بيابد نظرى * بدل « 2 » خوابگه مرغ شود ديدهء مار
گر ز حلم تو هوا رسم درنگ آموزد * تا به مركز متغيّر نشود شعلهء نار
ابر اگر آب ز درياى وقار تو برد * بحر در قطره فراموش كند نام كنار
ياد حزم تو اگر در دل ساغر گذرد * ببرد لازمهء بيخودى از طبع عقار
نخل از بحر كف جود تو گر آب خورد * سايهء نخل ، گهر جاى ثمر آرد بار
طاقت سايهء ديوار ، زمين را نبود * صورت حلم تو گر نقش بود بر ديوار
خنجر قهر تو گر آينه گردد به مثل * جسم را عكس در آيينه نمايد افكار
در دل خاك اگر ياد وقارت گذرد * برنخيزد دگر از رهگذر باد غبار
و له فى الغزليّات
تو با رقيبى و من با هزار غم كه مباد * شوم ز رشك هلاك و تو منفعل گردى
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : برود .
( 2 ) . اصل : به دل .