آزار من برابر دشمن مكن كه من * خود را مقرّب تو به او وانمودهام
* * *
مبين بيهوده سوى غير غمخوارت نخواهد شد * چو من او هم به يك ديدن گرفتارت نخواهد شد
چرا داغ ستم كم مىكنى بر سينهء ريشم * مگر ديگر هواى گشت گلزارت نخواهد شد
* * *
تا مدعى ز رشك بميرد ز بزم او * صد جور ديده افضل و بيرون نمىرود
* * *
بس كه نياز من تو را بر سر ناز مىبرد * ناز تو آخر از دلم ذوق نياز مىبرد
* * *
قربان سر و چشم تو گردم كه نگاهى * نگذاشت كه پيرامن رخسار تو گردد
* * *
غير بىتاب است و من از ذوق مىميرم كه نيست * غير بىتابى اثر ذوق خيال يار را
* * *
ترسم اجل دمى كه تو غمخوار من شوى * شرمنده از وفاى غم يار من شوى
نزديك شد كه از تف خورشيد مهر من * راحت طلب ز سايهء ديوار من شوى
ترسم كه رحم موجب دردِ دلت شود * در حشر گر دچار دل زار من شوى
* * *
نزديك شد كه بر سر مهر آورد تو را * آن شعلههاى آه تغافلگداز من
* * *
هرگز به غير صحبت ما درنمىگرفت * گويا نمانده مهر تو يك ذرّه در دلش
* * *