چون سينهء عاشق سر انگشت بسوزد * گر دست به پهلو بنهى شيشهء آن را
آن مهر كه گر پرتوش افتد به معادن * ياقوت كند پارهء سنگ يرقان را
در جدول اگر عكس گل چهرهاش افتد * بر خار چمن شعله كند آب روان را
تا حشر از او لالهء بىداغ برويد * زين باده اگر آب دهى لالهستان را
آن باده كه بستان به گه بردن نامش * در چشمهء خورشيد بشويند دهان را
آن باده كه ما زندهء جاويد به اوييم * گو مرگ در آغوش بكش شاهد جان را
ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى خانه خرابيم
* * *
ساقى بده آن باده كه خون دل كان است * آن مى كه چو جان در بدن شيشه نهان است
آن شعله كه در ديدهء گم گشته به راهش * چون آتش طور از شجر تاك عيان است
شمع لكن شيشه كه چون چهره برافروخت * پروانهء جان گرد سرش در طيران است
آن بادهء صافى كه ز جامش بتوان ديد * هر راز كه در سينهء افلاك نهان است
روشنگر آيينهء عيش دل ما شو * زان مى كه بَرِ نور رخش شعله دخان است
ما طاقت هجران مى ناب نداريم * بر هفتهء ما بار شبِ جمعه گران است
مخمور چو در محكمهء حشر درآييم * اوّل سخن از دعوى غبن رمضان است
ما خشك لبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم
* * *
مطرب نفسى همنفس دردكشان شو * از باده لبى تر كن و مضراب زبان شو
در بزم درآى و ز هلال سر ناخن * برهم زن هنگامهء ماه رمضان شو
در كينهء ما چرخ به زهّاد شريك است * در عيش تو هم از خدم پير مغان شو
چون كاسهء همسايه به هر جام كه گيرى * از نغمه عوض بخش دل دردكشان شو
آن باده كه در شيشهء طنبور نهان است * در جرعهء تأثير كن و ساقى آن شو