شعر
شاه مِه لشكرى از بلغم و صفرا انگيخت * بر صف ما زد و زنجير سلامت بگسيخت
بلغم باردِ ييلاقى كافور مزاج * گرم گرديد و « 1 » پى رزم به صفرا آميخت
با وجود خنكى در دلم افكند آتش * لرز مىكردم و از پيكرم آتش مىريخت
بعد از آن لرز ، تب محرق و ز آنگونه تبى * كه تو گويى اجل از گرمى آن تب بگريخت
لرز بيرحم قراوُول « 2 » تبم بود از آنك * پيش مىآمد و در دامن من مىآويخت
بعد از آنها عرق از گوشه كنارى ناگاه * گرم مىآمد و بر آتشم آبى مىريخت
عاقبت دست مرض سوخت مگر ز آتش جوش * ورنه خاك عدمم بر سر هستى مىريخت
و ازين قطعه ، قياس باقى اشعارش مىتوان كرد و لطافت طبع و قدرت سخنورى وى مىتوان دانست .
ضميمه
آن جناب در زمان عافيت اقتران دولت پادشاه اعظم افخم اعدل اكرم ابو المظفّر شاه عباس صفوى الحسينى - خلّد اللّه ظلال عدالته و ابهّته على مفارق العالمين - منظور نظر عنايت شاهانه گرديد و به منصب عالى مراتب طبابت خاصّهء آن پادشاه فلاطون ذكاى « 3 » سكندر غلام رسيد ، و به بركت همّت و الا نهمت اعلى حضرت سلطانى و به عزّ عاطفت و مرحمت آفتاب فلك و سايهء ابّهت رحمانى ، اكثر حالاتش روز به روز بر ذروهء ترقّى متصاعد شد . خصوصا
هامش
( 1 ) . اصل : - و .
( 2 ) . اصل : قراول .
( 3 ) . اصل : ذكا .