ترسم كه باز نرگس بيگانه خوى تو * رسم نياز برفكند از ميان خلق
* * *
چون جان برم ز فتنهء چشمى كه غمزهاش * با خنجر هلاك مقابل نهادهاند
در خاك تا به حشر شهيدان آرزو * دل بر فريب غمزهء قاتل نهادهاند
بىوصل دوزخىست اسيران وعده را * هر داغ انتظار كه بر دل نهادهاند
* * *
ز غم ميرم كه باز آواره مىسازد جهانى را * گرفتارى چو از كوى تو روزى شاد مىآيد
* * *
يك ساعت است پيش خضر عمر جاودان * آگه شود اگر ز اميد وصال من
* * *
كام دل ما جز ستم يار نباشد * آزردهدلان را به وفا كار نباشد
* * *
ترسم كه دلم لب بگشايد به شكايت * من خود گلهاى از ستم يار ندارم
* * *
در راه طلب نيستم آگاه ز خود هم * جوياى توام ، با دگرى كار ندارم
* * *
ندامت گر نباشد روز محشر عذرخواه من * به رحمت كى شود مايل دل از شرم گناه من
دلم كى در بهشت از بىقرارى جاى مىگيرد * كه عمرى در سر آن كو بود آرامگاه من
* * *
چو پا نهد به ميان غمزهء ستمگر يار * بلا كناره كند ، فتنه آورد زنهار
به سرفرازى نخل نياز خود نازم * كه جز محبّت تو ميوهاى نيارد بار
* * *