و له
دلى كه در سر كوى نياز جا دارد * به يار كى هوس عرض مدّعا دارد
چه خون خورند شهيدان ز رشك اگر دانند * كه كشتهء غم عشقت چه خونبها دارد ؟
* * *
دلِ پراضطرابم بىوصالش كى شود ساكن * كه خار حسرت ديدار در پيراهن است امشب
* * *
دور نَبْوَد كه ز محرومى ذوق ستمت * خار حسرت دمد از خاك شهيدان غمت
* * *
چو جانم گشت صيد غمزهء خونريز فتّانش * حذر كن اى دل مسكين ، ز چشم نامسلمانش
ز هجرانش مرا حاصل شد آخر بىدوا دردى * چنان دردى ، كه از وصل ابد هم نيست درمانش
به امّيدى كه دريابم نشان از كعبهء و صلى * شدم آوارهء راهى كه پيدا نيست پايانش
مگر صيد دلى كردهست ديگر آن بت بدعهد * كه خون تازه ديدم مىچكد از نوك مژگانش
* * *
چگونه تاب آهم آورد يا رب كه مىدانم * شود آزرده از باد صبا نازكنهال من
* * *
تا به كى دل ز غمت بىسروسامان باشد * چند حال من دلخسته پريشان باشد
چند خون جگر از ساغر حسرت نوشيم * غير بر مايدهء وصل تو مهمان باشد
آنكه آزار من سوخته خرمن مىكرد * وقت آن است كه از كرده پشيمان باشد
باز عشق آمد و شد منزوى خانهء دل * اينچنين بتكدهاى بهر چه ويران باشد
* * *