يوسف
غم پى نبرد به حسن در هيچ محل * پى مىبرد آنجا كه كند عشق عمل
از غمزده كى بُود اگر پى نَبُرد * بىغم بر يارم كه به حسن است مثل
احد
مجنون كه كشيد بر خط عيش قلم * در خيل ملامتزدگان گشت علم
باللّه كه شكست خويشتن گيرم اگر * گويم كه مقابلش بود دردِ دلم
اياز
اى دوست گهى ز بىقراران ياد آر * وز دلتنگى دلفگاران ياد آر
روزى كه كنى ياد ز ياران ما را * زنهار ، كه در ميان ياران ياد آر
سهراب
خوش آنكه بتان نظر به ما اندازند * گردند به ما ، به حال ما پردازند
گردند و كُله سراسر و كاكلها * گه كج بنهند و گه پريشان سازند
سيّد
روزى كه دمد خطت ز اطراف عذار * گلزار تو را بنفشه رويد ز كنار
حاشا كه دهم دامن وصل تو ز كف * دارم همه دم ميل چمن ، خاصه بهار
بابا
خاكيان را سر به كيوان از سجود افسر است * افسر خورشيد جمشيد فلك خاك در است
كافى و كيا
آه بهر رفع غم كافى است تير ، امّا به جان * كآفتابى زو بود كافى ، كه آهم بعد از آن
بهلول
چو شاه عشق ز درد و الم كشيد سپاه * دلم نمود عملها و جملهء عَلَم آه
آدم
ز نو در ره خوشخرامى فتادم * كزو رفت رفتار يارى ز يادم