و له فى المعميّات
حبيب
شبها كه تمام عاشقان بيدارند * چشم و دل من به خواب راحت يارند
ساحر پسرى كو كه برد صبر و قرار * اوّل ز دل و ديده ، چو خوابى دارند « 1 »
حسابى
مرغ دل من به يار خود مشغول است * پيوسته به گلعذار « 2 » خود مشغول است
كار دلم اينست كه ريزد در اشك * لاغر بالى به كار خود مشغول است
سلام
بينند چو آستان آن زهره جبين * با خاك درش كه مىدهد زيب زمين
نايد كمىئى در مه و خورشيد پديد * كاين روى بر آن بنهد و آن روى برين
حسابى
دل داشت هزار داغ از آن زلف دراز * ز آن سلسله جست و كم شد آن سوز و گداز
روشن شود آخرت كه از گرمى عشق * يك داغ ندارد چو دلم يا بى باز
گلشنى
امروز كه خردسال من با من نيست * اين دلشده شيوهاش بجز شيون نيست
بسيار عجب نيست اگر مرغ چمن * بىخود شده چون شكوفهء گلشن نيست
رجب
جان يابد اگر خستهدلى بىجانى * گيرد ز لب لعل بتى دندانى
باشد روزى كين دل خون گرديده * گيرد دندانى از لب جانانى « 3 »
لاچين
گفتى سه قصور دارد اين عاشق زار * بىتابى و غيرت و غرور بسيار
بگرفت نه از غرور بىحد گنجى * دارد دو قصور هر دو را سهلانگار
هامش
( 1 ) . اين معمّا و حلّ آن در تذكرهء نصرآبادى آمده است . چاپ مدقّق ، ص 779 .
( 2 ) . نصرآبادى ، كاروبار ، ص 778 - حلّ اين معمّا نيز آمده .
( 3 ) . همان ، ص 779 .