در « 1 » صومعه دفن كردن « 2 » . شب اول شيخ ابو يوسف در خواب ديد كه حضرت بزرگوار در تخت زرين نشسته جمعى را نصيحت مىداد . به مجردى كه شيخ ابو يوسف را ديد ، گفت : بيا اى ابو يوسف ، و ببين اين « 3 » حال را . گفت « 4 » : اى شيخ بزرگوار ! اين مرتبه از كدام عبادت مسلم شد ؟ شيخ گفت : اى ابو يوسف ! هيچ مىدانى كه درويش در دنيا به چه امر مشغول بود ؟ اين نتيجه همانست . تو نيز آن كن كه درويش به آن بود ، يعنى به دعوت كردن بندههاى خداى تعالى به راه او « 5 » كه هيچ طاعتى نزد حق سبحانه و تعالى بهتر از آن نيست كه « 6 » فاسقى « 7 » را از راه فسق بازدارى و يا كافرى « 8 » را به اسلام موصوف سازى . بعده باز پرسيد كه : اى داناى راه ! و اى مقبول درگاه ! خداى با تو چه كرد ؟ شيخ « 9 » گفت رحمة الله عليه : آن كرد كه « 10 » به حضرت خواجه « 11 » اويس قرنى كرد ، طيب الله مرقده . اى ابو يوسف ! نصيحت « 12 » درويش را به ياران برسان . آن كنند كه شيخ ايشان كرده بود « 13 » ، تا به اين دولت عظيم مشرف شوند . و الله اعلم بالصواب و الله المرجع و المآب « 14 » .
هامش
( 1 ) - ت : دران
( 2 ) - ب ، ت : دفن كردند
( 3 ) - ب : - اين
( 4 ) - متن تق ، جميع نسخ : گفتم
( 5 ) - ب : رو
( 6 ) - ب : - كه
( 7 ) - ب : فاسق
( 8 ) - ب : كافر
( 9 ) - ب : - شيخ
( 10 ) - الف : - كه
( 11 ) - ب : - خواجه
( 12 ) - ب : + اين
( 13 ) - ب : - بود
( 14 ) - ت : - و اليه المرجع و المآب