ميان آتش بيرون آر « 1 » و بر سندان فولاد صبر بگذار « 2 » ، و بخايسك « 3 » الماس همت لت كن ، تا بىغش گردد . و در اشكنجه عشقت خم « 4 » ده ، تا داس قاطع شود . و دستهء مجاهده در كاردار « 5 » ، تا مستحق درو گردد ، و مزرع فاسد دنيا را به درد و تا لايق خرمن گردد . و خوشههاى اين زراعت را در خرمن « 6 » ملامت جمع آر ، و چهار پايان نفس و هوا را در كوفتن اين خرمن در كار دار ، تا لگدكوب اينها « 7 » گردد و سزاوار لقمه شود « 8 » . مقصود ازين كلام آنست كه درين خرمن دو چيز پديد آيد : يكى آنكه چهار پايان نفس سگ و هواى فاسد لاغر شوند و از قوت رفتار باز مانند ، يعنى زبون شوند . دوم آنكه محصول زراعت بىغلوغش گردد و لقمه را شايد بعد از آن ازين تخم صالح در زمين دل « 9 » به كار ، و آب از جويبار شيردلان بده ، و تربيت كن و به كمال برسان ، آنگه خوشه بچين ، و برگ عيشى « 10 » به گور خويش فرست . اينست معنى حديث نبوى كه گفته است « 11 » : الدنيا مزرعة الآخرة 14 ، كه اينجا بكارى و آنجا بردارى .
اى درويش ! بدانكه تن مسين عبارت از « 12 » آنست كه جسم ظاهرى كه « 13 » به حرام صرف پرورده ( اى ) در صراف خانه عشق ، يعنى در نظر جوهرشناسان عشق به آتشكدهء عشق « 14 » يعنى در بوته رياضت و دوستى حق سبحانه و تعالى درانداز تا بگدازد . يعنى رياضت بىحد كش تا نور ولايت در ذات تو به سبب رياضت ظاهر گردد ، و به رياضت از ميان آتش ، يعنى « 15 » از هواى نفسانى بيرون كش ، تا به آسودگى دل كار كنى . درين مرتبه ترا آن حال پيدا مىشود ، كه « 16 » ازين بوته جانكاه تن گداز يكمرتبه خود را خلاص كنى . و در سندان فولاد بگداز ، يعنى در نظر پير « 17 » كامل و مكمل بگداز و با وى سپار ، تا نظر الماس صفت خود را بر وى گمارد آنگاه آيينه جوهردار گردد . بعد از « 18 » آنكه پير « 19 » خايسك نظر « 20 » الماسين خود را به دست تو داد ، آن مقدار لت كن كه ذره ( اى ) غش در وى نماند . يعنى از هواى مخالف نفسانى و خيالات فاسده در وى راه نيابد و خلل نپذيرد . و در اشكنجه مشقت خم ده ، تا داس قاطع شود ، يعنى در زاويه مشقت و رياضت و مجاهده سر فروبر و به دو زانوى ادب بنشين و مشغول به ذكر الله شو ، به نوعى كه پشت ناهموار چون مصران « 21 » تو مثل داس خم گردد و ملايم شود و قاطع گردد ، يعنى بر هر چيز كه « 22 » كار فرمايى كارگر افتد ، اما بىدسته عمل نكند . و دسته او آنست كه رسن
هامش
( 1 ) - ب : بيرون آورد
( 2 ) - ب : بگذارد
( 3 ) - ت : بخاسك
( 4 ) - ب : ضم
( 5 ) - ب : در كار دارد
( 6 ) - ب : - خرمن
( 7 ) - ب : آنها
( 8 ) - ب : لقمه گردد
( 9 ) - ب : - دل
( 10 ) - ب : عيش
( 11 ) - ب : گفتهاند
( 12 ) - ت : - از
( 13 ) - ب : او
( 14 ) - ب : محبت
( 15 ) - ت : معنى
( 16 ) - ب : - كه
( 17 ) - ب : - پير
( 18 ) - ب : - بعد از
( 19 ) - ب : بر
( 20 ) - ب : - نظر
( 21 ) - ب : مطرب
( 22 ) - ب : يعنى چيزى كه