گذشت ، ازين طفل « 1 » خوارق عادت ظاهر شدن گرفت . اول چيزى كه در گهواره از وى « 2 » به وقوع آمد ، آن بود كه هر روز على الصباح كه جدش از نماز بازگشتى ، در گهواره افتاده به جدش به اشارت سلام دادى . تا آن زمان كه زبان او به كلام جارى شد ، آنگاه اشارت ترك كرد و به سلام قيام نمود . و هميشه مىگفت : ان الله فاتح قلبى و ناصر دينى ، و به اين ذكر مشغول بود تا مدت هفت سال و بعد از آن به ذكر لا إله إلّا الله مشغول گشت « 3 » . پدرش گفت : اى فرزند ! امروز چه شدت كه به اين ذكر مشغول شدى ؟
گفت : امشب در خواب ديدم كه عزيزى آمد و گفت : اى عزيزه ! تو جامعه جميع اذكارى ، به يكى مداومت كردن مصلحت نيست . از آن اين مىگويم به تلقين كردن آن عزيز . و دو روز برين گذشت « 4 » .
ديگر الله ربى « 5 » گفتن گرفت . بعد از آن به اذكار ديگر نيز ذاكره شد . چه شب مىآسود و چه روز ! چون به مرتبهء بلاغت رسيد ، علامت بلوغ او به رنگ شير ظاهر شد . والدهاش گفت : اى « 6 » فرزند ! اين چه نوع علامت است كه هيچكس نديده است و نشنيده ؟ گفت : اى والده ! در زمان تولد ، به شير آلوده از رحم تو افتادم ، درين زمان هم « 7 » خداى تعالى همين « 8 » رنگ را علامت بلوغ من گرداند . درين حين والدهاش گفت : در تولد خون هم بود . گفت : او نشانهء چيز ديگر است كه جدم بر آن عالم شده است .
چون اين وليه پانزدهساله شد ، عمزاده ( اى ) داشت بسى شارب الخمر و آكل الربا « 9 » ، و انواع فسق در وى ، دغدغهء خواستن اين دختر كرد . پدر و مادر اين « 10 » دختر « 11 » راضى نشدند . و دختر گفت : اى والدين ! راضى شويد . والدين او گفتند : اى فرزند نور ديده ! مايان را غير از تو فرزندى نيست ، چگونه ترا به او « 12 » روا داريم ، و به كدام دلسخت به دو بدهيم ؟ كه او بسيار فاسق « 13 » است ، و ما شنيدهايم از علما كه : هركه فرزند خود را به فاسقى بدهد ، خداى تعالى او را « 14 » هر روز هفتاد هزار بار لعنت كند . و به يك قول هزار بار لعنت برو فرستد . چون اين بشنيد ، سكوت كرد « 15 » . و بعد از آن گفت : اى پدر ! يك حكايت به تو گويم گوش كن . پدرش گفت : اى فرزند ! فرماى . گفت : اى پدر ! اين نسبت از براى آن مىخواستم كه شهادت من در دست وى است و به سبب نكاح از قتل وى ايمن باشم ، اما اين خطاست ، زيراكه بر هر تقدير چون « 16 » سرنوشت « 17 » است تغيير نخواهد رفت ، بهتر آن باشد كه پاك آمدهام ، پاك روم . چون اين
هامش
( 1 ) - ب : بچه
( 2 ) - ب : - از وى
( 3 ) - ب : مشغول شدى
( 4 ) - ب ، ت : برين برآمد
( 5 ) - ب : الله را بىبى
( 6 ) - ب : - اى
( 7 ) - الف : - هم
( 8 ) - ت : اينچنين
( 9 ) - الف ، ب : الربوا
( 10 ) - الف : آن
( 11 ) - ب ، ت : وليه
( 12 ) - الف ، ت : - به او
( 13 ) - ب ، ت : + و فاجر
( 14 ) - ب : - او را
( 15 ) - ب : اين بشنيد ساكت گشت
( 16 ) - ب : - چون
( 17 ) - ب : + قلم