فصل چهاردهم بعد از وفات حضرت خواجه ، چهل روز شده بود كه گفتهء حضرت « 1 » خواجه به وقوع آمد .
ذبح كردند و در ديگ انداختند و آتش كردند ، آن مقدار كه يك « 2 » خروار هيزم سوخت و ليكن ديگ هرگز در جوش نيامد . حيران و منتظر نشسته بودند كه شالپوشى و اورمكپيچى از دور پيدا شد و رسيد ، و به اين درويشان سلام كرد و مصافحه كرد و از احوال اين جماعت پرسيد و از خاتمت حضرت خواجه تحقيق كرد ، آنگاه درويشان فهميدند « 3 » كه فرد « 4 » معهود همين است . همه درويشان بر پاى خاستند ، و عذر تقصير خواستند و گفتند : اى بزرگوار ! وصيت خواجهء ما « 5 » اين بود كه روز چهلم من ، اين نوع « 6 » شخصى پيدا خواهد شد كه به دعاى وى ديگ به جوش خواهد آمد و اتمام كار درويشان در پيش وى خواهد بود ، و مفتاح باب « 7 » خزاين مستوره دست گرهگشاى وى خواهد بود . و نه لنگر منذور كه يكى عمارت يافته ، ديگرها به عمارت وى معمور خواهد شد . آن شخص دور نيست كه حضرت ملازمان شما باشند ؟ شيخ گفت : دور نيست . درويشان گفتند : اى بزرگوار ! فى الحال دعا بكنيد كه ديگ در جوش آيد و طعام خام پخته گردد ، و طعمهء درويشان مسافر شود و لقمهء ياران مجاور گردد « 8 » . فى الحال حضرت شيخ دست برداشت و دعا كرد . و بعد از آن دست در آتشدان برد آتش را « 9 » حركت داد . بهفور « 10 » ديگ به جوش آمد و طعام پخته شد و طعمهء درويشان گشت . در همان مجلس بعضى از درويشان خواستند كه ارادت قبول كنند . شيخ فرمود كه « 11 » : اى درويشان ! تحمل كنيد كه اين درويش از ملك حجاز مىآيد و ماندگى راه دارد . يكمرتبه آسوده گردد ، آنگاه هرچه فرماييد « 12 » قبول دارد . غرض شيخ از تأخير آن نبود كه ارادت اينها را قبول نكند ، بلكه « 13 » مقصود شيخ آن بود كه به حضرت « 14 » خواجه ملاقات كند ، آنگاه به اتفاق كار كند . چون روز به آخر آمد « 15 » و شب درآمد حضرت شيخ قدس سره العزيز « 16 » به مزار حضرت خواجه درون رفت . آن شب خواجه به صورت سنگ آسيا ظاهر شد . شيخ گفت : اى برادر ! به اين نوع ترا كه قبول دارد ؟ از ملك حجاز « 17 » نه از براى سنگ آسيا آمدهام « 18 » و آسيابان نيستم ، بر تقدير بودن در ملك حجاز هم كان سنگ هست « 19 » ، و من مشتاق ديدارم . آن شب به همان نوع به آخر رسيد « 20 » . فردا شب باز « 21 » به ملازمت رفت . آن شب به صورت قوچقار از شاخ ظاهر شد « 22 » .
هامش
( 1 ) - ب : - حضرت
( 2 ) - الف : - يك
( 3 ) - الف : فهميدن
( 4 ) - ب : مرد
( 5 ) - الف : - ما
( 6 ) - ب ، ت : چنين
( 7 ) - ب : - باب
( 8 ) - ب : مجاور شود
( 9 ) - ب : - آتش را
( 10 ) - ب ، ت : بالفور
( 11 ) - ب : - كه
( 12 ) - ت : فرمايند
( 13 ) - ت : بلك
( 14 ) - ب : - به حضرت
( 15 ) - ت : تاخير آمد
( 16 ) - ب : - قدس سره العزيز
( 17 ) - ب : - حجاز
( 18 ) - ب : آسيا نيامدهام
( 19 ) - الف : نيست
( 20 ) - ب : به آخر آمد
( 21 ) - ب : - باز
( 22 ) - ب : حاضر شد