تقريب مولانا فخر الدّين را دواپادشاه نام كردند ، و الا در اصل « 1 » نام آن بزرگوار مولانا « 2 » فخر الدّين بود .
چون تخلص ايشان غوغايى بود و به اين نام نيز مىگفتند عوام به مرور ايام از غوغايى به غوايى فرود آوردند و مولانا فخر الدّين غوايى گفتند . آخر شهرت به اين نام يافت « 3 » .
القصه خواجه ابو القاسم سه روز آنجا بود ، روز چهارم وفات كرد . بعد از وفات پسرش در خواب ديد و گفت : اى پدر « 4 » بزرگوار ! در غريبى بىنوايم ساختى . من طاقت كشيدن بار غربت « 5 » ندارم زودتر مرا هم به خود و اصل كن « 6 » . و مولانا بعد از چهل روز از وفات پدر از عالم رخت برداشت . و مولانا « 7 » را « 8 » در همان منزل در پهلوى پدر دفن كردند . و درويشان چهل روز ديگر در سر خاك مولانا بودند .
شبى خواجه ابو القاسم را در خواب ديدند و احوال پرسيدند . خواجه از احوال خود « 9 » بيان كرد ، آنگاه گفت : اى درويشان ! ديگر شمايان را رخصت است ، هرجا كه خاطر مىكشد آنجا بايد بود « 10 » .
آن بود كه بعضى به وطن خود « 11 » به رخصت پير خود مراجعت كردند « 12 » ، و بعضى ديگر در آستانهء پير خود مجاورت اختيار كردند . و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب « 13 » .
هامش
( 1 ) - ب : - در اصل
( 2 ) - ب : ملا
( 3 ) - ب : فرود آوردند و به غوايى آخر شهرت يافت
( 4 ) - ب : - پدر
( 5 ) - ب : كشيدن غريبى
( 6 ) - ب : مرا به جناب و اصل كن
( 7 ) - ب : ملا
( 8 ) - ب : + هم
( 9 ) - ب : - خود
( 10 ) - ب : بايد بودن
( 11 ) - ت : - آن بود . . . خود
( 12 ) - ب : مراجعت نمودند
( 13 ) - ب : و اليه المرجع و المآب