غوغايى كرده بود . در اثناء تحصيل كه صحيحين در نظر داشت و « 1 » تصحيح مىكرد و مطالعهء قوى داشت « 2 » ، ناگاه « 3 » جذبه رسيد و از تحصيل ماند . درين سفر پدرش همراه خود ساخت . اتفاقا راه سير ايشان از طرف « 4 » كوهستان افتاد . نخستين « 5 » بغرا رسيدند ، و شبى را آنجا زنده داشتند . آن شب اشارت شد كه : اى ابو القاسم ! خوش آمدى و قدمت مبارك باد ! در فلانجا مريضى است كه صحت او موقوف به رسيدن قدم مبارك تست . چون شب اين واقعه بديد على الصباح روان شد و به لب آبى « 6 » رسيد . زمانى مكث كرد . طباخ گفت : اى خواجه ! زمانى توقف مىتوان كرد كه گوشهء دلگشاى و روحافزاى است ، طبخى كنيم تا درويشان دفع جوع كنند ، آنگاه روان شويم . خواجه قبول كرد . خيمه بر پاى كردند . خواجه به خواب مشغول شد « 7 » و درويشان به طبخ اشتغال نمودند . حضرت خواجه در خواب خود « 8 » ديد كه شخصى ظاهر شد و گفت : اى خواجه ! درين اوتاغ اندك وديعتى از براى تو « 9 » نهاده بودم بايد گرفتن ، كه تعلق به تو دارد . خواجه « 10 » به اضطراب از خواب خود « 11 » بيدار شد و درويشان را طلبيد كه : اى درويشان ! جمع شويد كه اين نوع چيزى در اينجا معلوم شد . درويشان بيلها داشتند ، از اطراف زمين را كافتند و رخنه كردند . در گوشه ( اى ) ده من سنگ قاش يافتند و به كفاف درويشان صرف كردند . آن روز خواجه آن منزل را قاش اوتاغ نام كرد .
القصه آن روز در راه بودند و فردا بيگاه به خانهء مريض رسيدند ، ديدند كه « 12 » مرض قوى و حال صعبى دارد . حضرت خواجه ابو القاسم پسر خود مولانا « 13 » فخر الدّين را حواله كرد كه : اى فرزند ! در حق اين مريض فاتحه ( اى ) بخوان ! به امر پدر مولانا « 14 » فاتحه خواند ، و خواجه آمين گفت . فى الحال مريض هفتساله از جاى خود برخاست و در مقام خدمت شد . اتفاقا آن مرد ولى بود كه نه خود مىدانست و نه مردم . اما صورت قلندرى داشت و اصل او از عراق بود . و بازگشت سخن او « پادشاهم » بود . و در برابر سخن خدمت مولانا هر زمان مىگفت : « 15 » « پادشاهم ! فاتحهء شما دواى درد ما شد » . به اين
هامش
( 1 ) - ب : - كه صحيحين . . . داشت و
( 2 ) - ب : - و مطالعه . . . داشت
( 3 ) - الف ، ت : - ناگاه
( 4 ) - ب : راه ايشان به طرف
( 5 ) - ب ، ت : بحسن
( 6 ) - ب : آب
( 7 ) - ب : خواجه قبول كرد و به خلوت مشغول شد
( 8 ) - ب : - خود
( 9 ) - ب : وديعتى به تو نهاده بودم
( 10 ) - ت : - خواجه
( 11 ) - ب : - خود
( 12 ) - الف : - كه
( 13 ) - ب : ملا
( 14 ) - ب : ملا به امر پدر
( 15 ) - ب : سخن او اين بود كه پادشاهم