باشم ، بلك مقصود من اهتمام است در محافظت تو . آن روز بزرگوار تا شام شير نخورد و هميشه به جانب آسمان نگران بود . و بعد از خفتن شير خورد به چندين ملايمت مادر « 1 » . و يك سال برين گذشت .
آن مقدار شد كه سخن كند ، اما هيچ نمىگفت . روزى والدهاش گفت : اى فرزند ! آن شد كه سخن كنى ، و اين « 2 » هم يقين من شده است كه قادر به گفتار شده اما هيچ نمىگويى . سبب چيست ؟ بزرگوار گفت : اى والده ! چه گويم كه ناگفتنم بهتر است . باز پرسيد كه : اى فرزند ! سبب آنكه چهره ترش كردى و ابرو گره كردى « 3 » در ميان كلام جدت چه بود ؟ بزرگوار فرمود : اى والده ! از براى آن بود كه افشاى اسرار الهى از هركه باشد نيك نيست ، بلكه و هم كفر است . اگرچه حق سبحانه و تعالى انسان را قابل بر همه « 4 » اشياء آفريده است و صندوق سينهء انسانى را گنجينهء حقايق و خزينهء دقايق ساخته است ، اما اظهار آن نيك نيست . از آن « 5 » بود كه آن افعال از من مشاهده كردى . ديگر پرسيد كه : اى فرزند ! آن روز تا خفتن شير نخوردى و به جانب آسمان نگران بودى ، چرا بود ؟ گفت : ازبسكه قهر بر من غلبه كرد ، از سر قهر شير به حلق من نرفت و به جانب آسمان نگريستن من از آن بود كه جمعى از ملائكه در مقام شفاعت شده بودند كه « 6 » : از سر تقصير جد خود بگذر ، و قهر خود فرونشان ، و البتّه شير خور كه ترا طاقت گرسنگى نيست ، به آنها نگران بودم . و ديگر درهاى آسمان گشاده بود و هرچه در آسمانها « 7 » موجود بود نمودار بود ، آن را « 8 » مشاهده مىكردم . از شوق آن شير خوردن را فراموش كرده بودم . چون « 9 » اين بگفت ، والدهاش خوشحال شد . از سر خوشحالى اين واقعه را به پدرش « 10 » حكايت كرد و او از سر مباهات به ديگرى حكايت كرد . على هذا القياس « 11 » در ميان مردم شهر مشهور شد . شورى و غوغايى افتاد كه پسر بنت فلان ابن فلان در يكسالگى اين نوع حكايتهاى بانگيز مىگفته است . اكابر آن شهر دغدغهء ملازمت كردند . و چند تن از اكابر شهر رفتند . چون نزديك خانهء آن بزرگوار رسيدند ، بزرگوار خبر يافت كه اين نوع مردم مىآيند . به والدهاش گفت كه : اى والده ! خمير ساز كه عزيزان هرى تشريف مىآرند . والدهاش گفت : اى فرزند ! سبب آمدن عزيزان به كلبهء ما عاجزان چه باشد ؟ بزرگوار گفت :
ترا چه به خاطر آمد « 12 » ؟ والدهاش گفت كه : اى فرزند ! مرا چيزها به خاطر مىآيد . بزرگوار گفت : اى والده ! خاطر خود را جمع دار كه محض از براى ديدن من مىآيند ، كه مرا اين نوع شهرت داده در ميان
هامش
( 1 ) - ب : - مادر
( 2 ) - ب : آن
( 3 ) - ب ، ت : گره بستى
( 4 ) - ب ، ت : قابل به همه
( 5 ) - ب : + جهت
( 6 ) - الف : - كه
( 7 ) - ت : آسمان
( 8 ) - ب ، ت : آنها را
( 9 ) - الف : - چون
( 10 ) - ب : به درويش
( 11 ) - ب ، ت : - على هذا القياس
( 12 ) - ب : به خاطر مىآيد