دل از هواى دلبر است . اما اين هنوز طفل است ، عشق مجازى در وى كارگر نخواهد بود . اگر باشد عشق حقيقى خواهد بود . گفت : اى خواجه ! فرزند تو هيچ نوع تشويش « 1 » ندارد ، اما در عشق يكى سوزان و گريان و نالان و بىطاقت است و او را علاج « 2 » نيست ، زيراكه درد عشق است . و درد عشق را جز « 3 » معشوق علاج نكند ، و فرزند تو به درد عشق گرفتار است كه او را علاج من كار نكند ، مگر همان كس علاج كند كه گرفتار خود ساخته است . پدرش چون اين بشنيد از پيش طبيب نااميد برگشت ، گفت : اى فرزند نور ديدهء من ! مىدانى كه مرا غير از تو فرزند ديگرى نيست ، بر حال من رحم كن و مرا به اين بلا مبتلا مگردان و بگوى كه مقصود تو كيست ، و غرض تو چيست ؟ آن كنم كه خاطر تو آن خواهد ، خواجه « 4 » عبد الرحيم خنده كرد و گفت : اى پدر نادان من ! اگر معشوقهء من آن « 5 » نوع كس بودى كه تو او را به دست مىتوانستى آوردن ، من هم حسبحال خود با او توانستمى گفتن ، و مرا هم آن « 6 » مقدار حوصله هست كه « 7 » عرض حال به دو كردمى . اى پدر ! آسوده حال باش و مرا به حال من بگذار تا او را جويم و يابم ، و حال خود با وى گويم ، آنگاه آسايم . و اگر نتوانم يافتن ، « 8 » در باديهء عشق او خود را خوراك وحوش و طيور سازم . اين بگفت و از بغل پدر افتاد و رو به صحرا نهاد . و مىرفت . و پدر از پى او « 9 » دوان « 10 » به گريه و فغان ، و حضرت بزرگوار خندان و شادمان مىرفت . نيمروزه راه طى كردند و رسيدند به كوه بلندى كه « 11 » فوقش متصور نى و امكان برآمدن نى . پدرش خوشحال شد كه در همينجا ظاهر چنانست كه توانم گرفتن ، زيراكه خرد است و طاقت صعود « 12 » ندارد . و سعى كرد كه به چنگ آرد . نزديك رسيده بود كه گيرد . بزرگوار برجست و شاهينوار خود را بر سر كوه گرفت . پدرش حيران شد . از تك كوه فرياد كرد كه : اى فرزند ! اين چه بيدادى بود كه در حق من كردى ؟ بزرگوار گفت : اى پدر ! زياد برين كه مىكنى كمال بيداديست « 13 » . برگرد كه كار از آن گذشت كه با همديگر باشيم ، منبعد مرا به دعاى خير ياد كن و به والدهء مشفقهء من دعاى من « 14 » برسان . اين بگفت و ناپديد گشت . پدرش به صد آه و فغان بازگشت و به خانهء خود رسيد و اين قصه به مادرش گفت . غريو از مادرش برآمد و برخاست كه از پى رود .
شوهرش گفت : اى زن ! آسوده بنشين كه آن فرزند از قيد ما برآمده است و به قيد ديگرى گرفتار
هامش
( 1 ) - ت : + و رنج
( 2 ) - ب : علاجى
( 3 ) - ب : + از
( 4 ) - ب : - خواجه
( 5 ) - ب : اين
( 6 ) - ب : اين
( 7 ) - الف : - كه
( 8 ) - ب : نتوانم يافتند
( 9 ) - ب : - او
( 10 ) - ب : + شد
( 11 ) - الف : - كه
( 12 ) - الف : به سعود
( 13 ) - ب : - زياده برين . . . بيداديست
( 14 ) - ب : - من