ياران ! گرد آئيد كه مرا بناى « 1 » عمر كاهيد و درخت بقا بسستيد ، زمانى « 2 » يكديگر را غنيمت داريم و فرصت را مغتنم شماريم . اين بگفت و به صحبت مشغول شد . و يك حلقه ذكر از هم گذرانيد . و در اثناى ذكر به سماع مشغول شد و در سماع خود مىگفت : لبيك ! هفتاد بار تكرار كرد . بعد از آن ساكت گشت و گفت : اى ياران ! خوش باشيد و همت بلند داريد كه باشد در عالم كه از ولىنعمت خود نمانده باشد ، الحمد لله ثم الحمد لله ! كه شمايان آن مقدار راه ديدهايد كه توانيد رفت و به منزل توانيد رسيد .
و همان راه كه ديدهايد بمانيد « 3 » . اين بگفت و رخصت داد . بعد از آن ، « 4 » پادشاه زمان را كه اول بار انقياد كرده بود و ارادت نموده ، خبر كرد « 5 » و حاضر ساخت و گفت : اى پادشاه ! « 6 » مرا داعيهء سفر است وداع كن .
پادشاه به نور ولايت خود دانست كه قصه چيست ، گفت : خوش باشد ! فى الحال در فكر كار شيخ شد و مصلحت سفر « 7 » سرانجام كرد . و بعد از آن شيخ گفت : اى پادشاه ! اين خود معلوم است كه به اين دولت ابدى به سبب اين زن رسيدهام ، در دنيا همآغوش بوديم ، در عقبى هم باهم مىخواهيم باشيم ، و سفر به اتفاق مىخواهيم بكنيم . مايان را دور از همديگر دفن مكنيد . وصيت من اين است . اين بگفت و به خانهء درون رفت . ساعتى برين گذشت . پادشاه درآمد ، ديد كه در كنار يكديگر سرماندهاند و به حق و اصل شدهاند . به وصيت شيخ در پهلوى يكديگر دفنشان كردند « 8 » . بعد از وفات ، يكى در خواب ديد كه در فراش راحت همآغوش افتادهاند . پرسيد كه : اى شيخ ! خداى با تو چه كرد ؟ گفت : آسودگى در بستر راحت عنايتم كرد ، چنان كه مىبينى ، روز پنجشنبه در تاريخ چهارصد و هشتاد ( اين قصه ) در شهر بخارا واقع شد . و الله اعلم « 9 » .
هامش
( 1 ) - ب : بقاى
( 2 ) - ب : - و درخت . . . زمانى
( 3 ) - الف : ب : نمانيد
( 4 ) - ب ، ت : - و رخصت . . . از آن
( 5 ) - ب ، ت : طلب كرد
( 6 ) - ب : - اى پادشاه
( 7 ) - ب : + او را
( 8 ) - ب : دفن ايشان كردند
( 9 ) - ت : + بالصواب و اليه المرجع و المآب