قدسى به وطن اصلى خود به مضمون : كل شى يرجع الى اصله ، داعيهء پرواز دارد . و طوطى جان قفص تن شكستن آغاز دارد ، « 1 » زيراكه طايران قدسى پر در پر بافته در گرد حريم حرم قفص روح قدسى سير دارند . پندارم كه اين جزء كه جزوى از آن اجزاست ، ميل جز بند دارد « 2 » و دغدغهء پرواز . صحبت يكديگران را زمانى غنيمت داريم و فرصت غنيمت شماريم كه « 3 » اين نوع « 4 » انفكاك از دوستان جانى و از برادران دوجهانى مشكل مىنمايد ، اما چه بايد كرد كه مرتبهء عبوديت اينست كه رضاء به قضا بايد داد .
و هرگاه كه ساقى اجل جرعهاى از جام
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
[ آل عمران : 185 ] بچشاند ، لاجرم تأخير نبايد كرد به فرموده :
« إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ »
[ يونس : 49 ] . در همين حال بود كه طبق گل سرخ و تبنگ سيب دورنگه و قدحى « 5 » شربت شيرين در مجلس حاضر آمد و ارواح قدسى و ملائكهء علوى نمودار شدند . معلوم بزرگوار شد كه وقت به آخر رسيد . حضرت سلطان الاولياء در مقام نصيحت شد و گفت : اى خليفه « 6 » عبد الفتاح ! وصيت مر « 7 » ترا كه ضبط « 8 » دين نبوى و قلعهء « 9 » شريعت مصطفوى در ذمهء تو كردم . نيك ضبط كن كه فرزندان من كودكانند ، تا روز قيامت آمنا به و صدقنا تو شرمسار نگردى و من خجل « 10 » . آن كن كه من كردم ، و آن نوع باش كه من بودم ، و آن نوع بيا كه من مىروم ، تا آبروى آخرت يابيم . زياده برين مبالغه نكردم كه مرد عاقلى . همت بلند دار و مردانه باش « 11 » ، و از حق سبحانه و تعالى يارى طلب « 12 » ، و از روح سرور كاينات و مفخر موجودات مدد خواه « 13 » ، و از من هم اكثر اوقات ياد كن . اين بگفت و گريان شد . و حضرت خواجهء زندهدلان را وداع كرد ، و رخصت سفر آخرت از حضرت خواجه طلب نمود . بعده خواجه عبد الفتاح را نزديك خود خواند و شيخ نجم الدّين عطار و خواجهء علمدار را نيز طلب كرد ، وصيت آغاز كرد و گفت : اى بغرام ! « 14 » مرا تو طهارت ده و لباس آخرت مرا نجم الدّين بخيه زند ، و منزل قبر مرا علمدار كند . اين بگفت بعد از آن فرمود : خوش باشيد و غم مخوريد كه مرگ دوستان خدا مرگ نيست ، بلكه « 15 » عين حياتست ، غايتا در پيش مردم ظاهر تن فرسوده خاكى به خاك مىرود چونكه اصل او از خاك است ، و الا در حقيقت تبديل صورتى و تغيير « 16 » منزلى بيش نيست ، با همديگران خواهيم بود . « 17 » اين بگفت و تاه گلى از طبق برداشت و به شام برد ، و يكتا سيب بگرفت و بخورد و قدح شربت برداشت ، اندكى فرو كشيد و گفت :
هامش
( 1 ) - ب : آغاز شكستن قفص تن دارد
( 2 ) - ب : جز پندارد
( 3 ) - ب : - پرواز صحبت . . . . كه
( 4 ) - الف : - اين نوع
( 5 ) - ب : قدح
( 6 ) - ب : - خليفه
( 7 ) - ب : من
( 8 ) - ب ، ت : + ملك
( 9 ) - ب : خلعت
( 10 ) - ب : شرمسار نشوى و من خجل نگردم
( 11 ) - ب : باشد
( 12 ) - ب : طلبد
( 13 ) - ب : مزد خواهد
( 14 ) - ب : برادرم
( 15 ) - ت : بلك
( 16 ) - ب : - تغيير
( 17 ) - ب : خواهيم بودند