[ فصل سوم بدانكه خليفهء آن بزرگوار خواجه عبد الفتاح كه فرزند خواجه ابو النصر سامانى است ]
فصل سوم بدانكه خليفهء آن بزرگوار خواجه عبد الفتاح كه فرزند خواجه ابو النصر سامانى است ، قدس الله تعالى « 1 » روحه ، در كرامت و ولايت همتنگ حضرت سلطان بود ، و در باب غزات و دلاورى يكرنگ « 2 » .
ازين سبب حضرت سلطان هر زمان مىگفت : « خليفهام خواجه عبد الفتاح را كم از خود نمىبينم » اما « 3 » به مرور ايام خواجه عبد الفتاح را جذبه غالب آمد و مجذوب گشت . از غلبات جذبه گاهى چنان مىشد كه از دهن مبارك آن بزرگوار كفك پيدا مىشد ، چنان كه شتر مست را باشد . ازآنجهت حضرت سلطان ( او را ) بغرا مىگفت . و ديگر از جهت مناسبت بينهما در كرامت ، جز وى از اسم مبارك خود را بر آن بزرگوار اطلاق كرد ، و به همان شهرت يافت .
بدانكه « 4 » جذبه بر آن بزرگوار از روح پرفيض امير زمان ، و حبيب رحمان و شاه مردان « 5 » امير المؤمنين على كرم الله وجهه رسيده بود . ازآنجهت حضرت خواجه در دلاورى و قوت بازو غير از حضرت سلطان همتنگ نداشت .
روزى خواجه در خلوت خود نشسته بود كه « 6 » حضرت خواجهء زندهدلان عليه الصلاة و السلام درآمد و گفت : اى عبد الفتاح ! چه نشسته ( اى ) ؟ برخيز ! كه وقت تنگ است و فرصت غنيمت « 7 » ، كه صحبت از هم پاشيد « 8 » . بيا تا رويم پيش آن كس كه مقرب درگاهست كه اسلام اين ديار از وى آشكارا شد . و از « 9 » حضرت عزرائيل عليه السلام همين زمان خبر يافتم ، كه « 10 » آن مروج دين ، و مزين روى زمين ، شمس الاسلام و المسلمين ، سراج الملة و الدّين ، و برهان المحققين ، و سلطان العارفين ، و قدوة السالكين را « 11 » وقت نزع است . درين حال صحبت « 12 » او را غنيمت شماريم ، و زمانى به وى « 13 » صحبت داريم . حضرت خواجه گفت : من نيز ازين واقعه خبر يافته بودم . « 14 » موقوف به آمدن ملازمان بود « 15 » .
فى الحال برخاستند و با يكديگر به ملازمت رفتند . در راه يكى از خادمان عتبه پيش آمد و گفت : اى خواجه ! به طلب مىرفتم . خواجه در شتاب شد . رسيدند به در بارگاه حضرت سلطان . و در خلوت حضرت سلطان آن بزرگوار به همراهى خواجهء زندهدلان درآمد . ديد كه حضرت سلطان شادمان و خندان و به هر جانب نگران نشسته است . چون سلطان بزرگوار اينها را ديد خوشحال شد و گفت : نيك آمديد و در محل رسيديد كه چشم انتظارى در راه بود . غرض از اخبار آن بود كه امروز « 16 » غالبا شاهباز « 17 »
هامش
( 1 ) - ب : - تعالى
( 2 ) - ب : يكديگر
( 3 ) - ب ، ت : و به مرور
( 4 ) - ب : زيراكه
( 5 ) - ب : + حضرت
( 6 ) - ب : - كه
( 7 ) - ب : + است
( 8 ) - ب : - كه صحبت . . . پاشيد
( 9 ) - ب : آن
( 10 ) - ب : - كه
( 11 ) - ب : + كه
( 12 ) - ب : صحت
( 13 ) - ب : بر وى
( 14 ) - الف ، ت : - بودم
( 15 ) - ب : بودم
( 16 ) - ب : - امروز
( 17 ) - ب : + بلندپرواز