عبد الملك اسكاف و بوالقاسم حنانه 55 و حسن طبرى و عارف عيار و پدر شيخ الاسلام بو منصور محمد 56 بن على انصارى ، رحمهم اللّه .
2 - شيخ الاسلام گفت كه : پدر من گفت كه : بو المظفر ترمذى گفت 57 : هركه به جاى تو نيكوئى كرد 58 ترا بستهى خود كرد و هركه با تو جفا كرد ترا رستهى خود كرد ؛ رسته به از بسته .
3 - شيخ الاسلام گفت : در آسمان و زمين از هركه رسته بود سود كنى ، كه با ملك بسته بىسود كنى 59 .
4 - پير حكايت 60 كرد ما را كه پيرى گفت مرا كه : محمد 61 عبد اللّه گازر را به ابتداى ارادت بايست سفر خاست 62 . برخاست 63 به نشابور رفت . روزى در مسجد رفته بود 64 ، پيرى درآمد بابها 65 ، وى را گفت : كجا مىشوى 66 ؟ گفت : به سفر . گفت چيزى معلوم 67 دارى ؟ گفت : نه . گفت : پس چگونه كنى ؟ گفت : ضرورت مىخواهم 68 .
گفت : كرا دوستتر دارى ازين دو تن 69 : آنكه ترا چيزى دهد ، يا آنكه ندهد ؟ گفت :
آنكه مرا چيزى دهد 70 . گفت : هنوز نامدهاى 71 ، او را دوستتر بايد داشت 72 كه ترا چيزى ندهد ، او كه ترا چيزى دهد ترا ازو با خود مىخواند 73 ، يعنى دل تو به او گرايد ، و آنكه ترا چيزى ندهد ، ترا به او مىفرستد ، پس نه اين را از وى دوستتر بايد داشت 74 كه ترا از خود به او راه مىنمايد 75 ؟
گفت : بازگردم تا خود را برين راست كنم . پاىافزار در پاى كرد و آمد باهرى 76 . و پس آن بود آنچه بود 77 .
5 - هم آن پير گفت به نشابور 78 كه : پير معتمر قهندزى 79 ايدر آمد گفت :
گرد جهان بگشتم ، نه رستهاى ديدم و نه خود رستم 80 .
شيخ الاسلام گفت كه :
عارف عيار 81
.
1 - به بلخ بود از ياران شريف عقيلى 82 ، نام وى منصور است 83 .