تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
كرد تا مردم 22 شما را بيند ؟ گفت : هيچ جانور نبايد آزرد . اين مرد هيچ جانور نمىآزرد ، فريشته مىديد 23 . روزى مورچه‌اى وى را بگزيد ، ليته‌اى در وى زد ، به جامه بازداد ، تا آن مورچه 24 بيفتاد ، پس آن هرگز فرشته نديد 25 . 7 - شيخ الاسلام گفت : وقتى اميرچه‌ى 26 سفال‌فروش بر در دكان بود 27 . يكى فرا دكان 28 وى شد ، ساعتى بنشست ، عجوزى فراز آمد 29 گفت : هين اى زراق ، فلان كس برفت ، به جنازه نمىآئى 30 ؟ و برفت . اميرجه در پيش دكان رفت ، ساعتى بيرون نمىآمد آن مرد رفت در پيش دكان وى را نديد . در ساعت وى بيرون آمد 31 . آن مرد وى را گفت : كجا بودى 32 ؟ گفت : در پيش دكان . گفت 33 : من درآمدم ترا نديدم 34 . گفت آن عجوز را ديدى كه ايدر فراز آمد 35 ، گفت فلان‌كس برفت ؟ به يمن 36 يكى برفته بود 37 ، بشدم و نماز بر جنازه كردم و باز آمدم 38 ، اين در راه افتاده بود ، برگرفتم خواهى 39 ؟ پاره‌اى 40 جزع يمانى بود . 8 - هم وى گويد كه 41 : وقتى به بلخ مىگدشتم 42 ، در هوا ، قبه‌اى بسته بودند ، بر قبه خنياگرى چيزى مىزد و اين بيت مىگفت 43 :
همچون 44 علم شيرى پر كرده ز باد * گوئى عشقم 45 و سيم نتوانم داد
من آن را ياد گرفتم . 9 - وقتى يكى فراوى گفت 46 كه : اين قرابه‌ها و غلاف كه مىفروشى دانى 47 كه آنچه مىكنند ؟ وى گفت : تو پس آن برو ، تا به كجا مىبرند و چه مىكنند ؟ 10 - شيخ الاسلام گفت : پسر وى را ديده بودم 48 .

شريف 49

حمزه‌ى عقيلى . 1 - هروى بوده به بلخ بودى مقيم به رباط كرمانكان 50 . خداوند كرامات بود و صحبت‌دار خضر بود 51 و مستجاب الدعوة ، و پير پير شيخ‌الاسلام‌ايد 52 ، و ياران داشت جماعتى 53 ، همه سادات بودند و خداوندان كرامات ، چون پير پارسى 54 و