شيخ الاسلام گفت كه :
محمد بو العباس .
1 - بوده از غروان مالين 19 ، از ملامت بوى 20 داشت .
2 - وقتى سخن مىگفتند 21 ، وى گفت 22 : 23 جاى پليد كنيد تا فرشته بشود ، كه ( 23 ) برزگرى مىبايد كرد . يعنى هزلى 24 گوئيد تا 25 دمى زنيم .
3 - وقتى از سر سخن مىگفتند ، اهل وى گفت 26 : چند ازين سر گويى 27 ؟
سى سال است تا ازين سر مىگوئيد 28 ، هنوز بنهديديد 29 ، سر از سر باز نشناخت .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : بخارى اشراف داشت ور گورها 30 . روزى بر گورى 31 مىگدشت 32 ، گفت : خورهين 33 ، بر دماغ گرزك آهنين 34 . يكى گفت : اى شيخ ، او مردى 35 پارسا بود . گفت : پارسا را سخترك زنند 36 .
شيخ الاسلام گفت كه 37 :
باب فرغانى .
1 - به فرغانه بود 38 ، مردى صاحب كرامات ظاهر 39 . شيخ عمو وى را ديده بود .
2 - وى گويد كه : روزى پيش وى نشسته بودم ، يكى درآمد . وى را گفت :
اى باب ، يكى دعا 40 بكن كه سركب باز آمد - و سركب اميرى بود كه 41 به جنگ آمدى - و باب بر كران آتشدان نشسته 42 بود و جورب در پاى و آفتابه آنجا نهاده بود 43 . وى پاى داد 44 در آفتابه ، گفت : او كندمش 45 . و سركب در وقت بر در شهر از اسب 46 نگون اندر افتاد و گردنش بشكست 47 .
4 - و ديگر حكايت كرد كه :
يكى درآمد و گفت : اى باب ، دعائى بكن تا باران آيد 48 . دعا كرد ، باران روان شد 49 . ديگر هفته همان مرد 50 آمد ، دعا كن تا بازايستد كه همه خانومان 51 فرود آمد 52 . دعا كرد و باران باز ايستاد 53 . هر دو حكايت عمو كرد ازو .