شيخ الاسلام گفت كه :
شيخ بو بكر شكير 1
.
1 - بوده در نشابور 2 ، سيد ، خداوند وقت و دل صافى 3 و درويش صادق .
خويشاوند خواجه سهل صعلوكى بود .
2 - روزى خواجه سهل وى را ديد : گفت : خويشاوند ، چون هيچ به من نيايى 4 ؟ گفت : به تو آيم ، مرا ور نخيزى 5 ، ور من 6 ننگرى - يعنى كه 7 تكبر كنى - كه من درويشم 8 ، به تذلل در من نگرى ( 8 ) . گفت : درآى كه برخيزم 9 . وقتى وى در سراى او شد 10 ، خواجه سهل بر پاى خاست 11 . چون بيرون آمد ، برنخاست 12 .
بو بكر 13 بازگشت و اين برخواند 14 :
انى و ان كنت ذا عيال * قليل مال كثير دينى 15
لمستعف برزق ربى 16 * حوايجى بينه و بينى
بيرون آمد و هنوز هرگز در وى نشد 17 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : خواجه سهل 18 صعلوكى گفت : من تصدر قبل آوانه 19 فقد تصدى لهوانه . شيخ الاسلام گفت كه : با جلالت سهل 20 صعلوكى ، كه پدر وى ، پسر وى را يعنى خواجه سهل ، وى را در كوزه فقاع كرده 21 به نيكوئى سخن درين باب و ظرافت وى :
روزى خواجه سهل گفت در درس خود كه : محميه 22 - گفت اهل خود را مىگفت ، و وى چنان بود 23 از بزرگى كه نام وى مىتوانست برد 24 - كه وى گفت :